-
ایده ناشناس!
شنبه 29 تیرماه سال 1387 10:25
زمان: وسط روز در ساعات اداری موقعیت: ایده دم در ورودی شرکت در حال خروج! ایده: سلام آقای نگهبان من تا سوپر روبرو میرم یه چیزی بخرم. نگهبان: بفرمائید! ایده میره بیرون و خوشحاااال میره سمت آرایشگاهش و ابروهاشو برمیداره و برمیگرده و بدون اینکه به نگهبان نگاه کنه میره تو! دوباره همون زمان و همون موقعیت! ایده: سلام آقای...
-
شما بگید؟
سهشنبه 25 تیرماه سال 1387 09:31
چند مدت پیش، ایده تصمیم میگیره آیدی یاهوشو عوض کنه. یه آیدی جدید میسازه و به تمام دوستانی که داره آیدی جدیدشو ایمیل میکنه. یه ماه بعد... یه روزی ایده با آیدی جدیدش آنلاین بود، میبینه یکی از دوستانش به نام مهرداد هم چراغش روشن شد. مهرداد از پسرای سال بالایی دانشکده است که ایده اونو میشناسه و اتفاقن هم خیلی به...
-
...
یکشنبه 23 تیرماه سال 1387 12:03
مینویسم چون تهته های روحم مرا به نوشتن میخواند. اینجا برای من است. برای دخترک من... دخترک...حرفهایم را خوردهام. واژهها در گلویم خفه میشوند. دخترک برایت نقش بازی کردهام. دخترک تغییر کردم. زمین تا آسمون عوض شدم. تو هم دیگر آن دخترک سابق نیستی. تیکه تیکة روحتو فروختی... چوب حراج زدی بهش. فروختی بدون اینکه قیمتشو...
-
I locked away my heart
یکشنبه 23 تیرماه سال 1387 09:19
اعصاب ندارم ندارم ندارم. خدایا... آسمونت خیلی وسیعه... ستارههاشم خیلی زیادن.
-
جدی مینویسیم!
شنبه 22 تیرماه سال 1387 10:01
تازه نوشت: خدایا... کاش میشد امروزیه آخریه باشه. خیلی وقته که میخوام این مطلبو بنویسم اما فرصت نشده. من اقتصاددان نیستم و ادعایی ندارم. سواد اقتصادیمم برمیگرده به همون 4 واحد اقتصادی که تو دانشگاه پاس کردم اونم با یه استاد درپیت. با این همه ذهنم درگیر چیزهایی میشه که هیچ رقمه نمیتونم هضم کنم که چرا باید اینطوری باشه....
-
دستمال خوشگله!
چهارشنبه 19 تیرماه سال 1387 08:51
یه هفته پیش: دستمال کاغدیم تمام شد و برای خرید دستمال کاغذی واسه میز کارم از شرکت اومدم بیرون که تا سوپر برم. توی شرکت ما سهمیه دستمال کاغذی نمیدن به کارمندا! منم به دستمال کاغدی معتاددددددد! خلاصه رفتم سوپر و میون دستمالای موجود یکی که جلدش خیلی ناناز بود انختاب کردم! سایز جعبه رو هم از عمد بزرگ انتخاب کردم که مدت...
-
مانتوی ...!
یکشنبه 16 تیرماه سال 1387 16:00
بعد از گذشت روزگاران عاقبت یک عدد مانتو یافت کردیم که دوست همی میداشتیم و قابل پوشیدن در محال کار بسیار همیبود! تعجیل نموده و مانتوهه را ابتیاع نمودیم! بافت مانتو کَمَکی چروک همی بود که ما دوست نمیداشتیم. فروشنده را پرسیدیم این چروکها با اتو مرتفع خواهند گشت؟ پاسخ دادند بلی! مسرور گشته و طیب خاطر پیدا کردیم! مانتو...
-
Friends
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1387 15:28
احساس بیقراری میکنم. آشفته ام. هی این ور و اون ور میرم و دور خودم میچرخم. هیچ کاری به ذهنم نمیرسه که انجام بدم... یه لحظه دلم هوس میکنه سریال Friends رو ببینم. میرم سراغ دی وی دی ها. اما هر چی دی وی دی ازین فیلم دارم رو دیدم. تما اپیزودهای موجود رو حداقل دوبار دیدم. دلم میگیره... دلم میخواست Friends ببینم. بی خیال...
-
دمپایی رو مین کوبی!
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1387 21:28
ایده توی جلسه با معاون محترم و کارشناسان فنی معاون محترم: هزینه مین روبی رو چقدر در نظر گرفتید؟ کارشناس محترم فنی: کیلومتر مربعی 30 دلار معاون (در حالی که برق از چشماش پریده!): فکر کردید اونجا هم ایرانه که با یه لنگه دمپایی بیفتن توی فیلد و مین روبی کنن؟!! این چه قیمتیه؟!! ایده (در حالی که هیچ وقت نتونسته خودشو در...
-
کتابخوانی
سهشنبه 11 تیرماه سال 1387 08:00
تا حدی اینطوریه که هر نویسندهای اکثر آثارشو با سبک کاملن خاص و فضای مشخص خودش مینگاره. تنها نویسندهای که من با خوندن کتابهاش دچار این حس نشدم، گابریل گارسیا مارکز هست. هر کتابش یه دنیاییه واسه خودش. البته این که کسی توی فضای تکراری به خلق اثر بپردازه هم به هیچ عنوان نمیتونه مورد انتقاد صرف قرار بگیره. برعکس ماکرز...
-
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجائی
شنبه 8 تیرماه سال 1387 15:51
باختیم... ------------------------------ قطعی برق را عشق است! با رفتن برق عزیز سرورهای واحد آی-تی قطع شده و وقتی برق مجددن بیاید ایشان (همان سرور جان ها) ریست میشوند و درنتیجه انگار اول روز است! فایدهاش؟ خوب معلوم است تمام سهمیه اینترنتجانم را تا قطع برق (مطابق جداول شرکت برق عزیز) مصرف مینمایم و با قطع برق و آمدن...
-
قلبی و روحی معک...
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1387 14:20
ای عشق من... منو ببخش به خاطر تمام لحظاتی که تو رو پنهان کردم. به خاطر تمام وقتایی که از تو ازم پرسیدن و سکوت کردم و جوابی ندادم... شرمنده ام. بهت اعتماد نداشتم! عملکردت تو روزای اول حضورت من محافظه کارو ترسوند. نه اینکه دیگه دوستت نداشتم... نه! خدا میدونه همیشه دوستت داشتم! همیشه! سالهای ساله... اومدم که عذر بخوام...
-
Foreigners' English Accent
دوشنبه 3 تیرماه سال 1387 13:29
اول از همه ممنون از تصوراتتون راجع به من در دو پست قبل! اینم برای اینکه بدونید چه موجودی رو تصور کردید! (به علت مورد سرزنش واقع شدن از طرف یکی از دوستان (که چقدر خل و دیوونهای و این چه کاریه کردی!!!) عکسمو برمیدارم تا موردی پیش نیاد! اما تف به ریدر که این چیزا حالیش نمیشه!) یکی از الطافی که خداوند به من داشته اینه که...
-
ق...هقراء
یکشنبه 2 تیرماه سال 1387 14:08
قطره باید سنگین باشه واسه افتادن... اگر قطره باشی و بی وزن، میچسبی به سطح... محکم و دیوانهوار سنگین اما اگه باشی فرو میریزی. نمیشه کنترلت کرد و جلوتو گرفت... سنگین وقتی باشی... مثل اشک.
-
من راه به خلوت عشق هرگز نبرده بودم...
پنجشنبه 30 خردادماه سال 1387 10:55
من دست چپم. ازون مدلایی که همه کارامو با دست چپم انجام میدم و دست راست واسم فقط حکم یه دست کمکی داره. الان مدتیه که سمت راست گردنم و شونه راستم عجیب درد میکنه و تیر میکشه. هرچی فک میکنم نمیفهمم آخه من که با اون سمت بدنم کاری نمیکنم پس چرا اینطوری میشه. بالاخره اما فهمیدم. نیست من دست چپم حکمن خدا قلبمو برعکس همه آدما...
-
اساماس اسرار آمیز!
دوشنبه 27 خردادماه سال 1387 08:45
خوابم... اما همیشه وقتی خوابم هم میدونم که خوابم. صدای موبایل توی اتاقم میپیچه... اساماس دارم. میدونم که نصفه شبه... اساماسای نصفه شب همیشه هیجان انگیزن! چشممو باز میکنم. یه حس عجیبی وجودمو میگیره. دوست دارم حدس بزنم اون اساماس چیه؟ کی فرستادش؟ حتمن یکی نصفه شب خوابمو دیده و از خواب پریده و نتونسته جلوی خودشو...
-
تقلب!
جمعه 24 خردادماه سال 1387 14:34
@هیچ وقت در مورد تقلب کردن عذاب وجدان پیدا نکردم. دوران دانشجوییم هم کم تقلب نکردم. اما نکته مهم این بود که همیشه باید یه انگیزه ای از تقلب کردن میداشتم. خیلی وقتا نمره انگیزه خوبی نبود. لااقل برای من. خیلی وقتام تقلب کردن جنبه fun داشت واسم. چند تا دوست برقی داشتم یادمه سر امتحاناشون جوابای اشتباه به هم میرسوندن تا...
-
بایرام جونم!
چهارشنبه 22 خردادماه سال 1387 21:26
سلام! میخوام بچه مو بهتون معرفی کنم. این نینی منه!!! الهی مامان قربونش بره! اسمشم بایرامه! بایرام به خاله ها و دایی ها سلام کن... بچم بایرام قربونش برم جدیدنا خیلی میخوره چاخ شده شیکم در آورده!
-
یکی بود. یکی نبود. غیر از خودم تقصیر هیچ کسی نبود...
دوشنبه 20 خردادماه سال 1387 15:33
نمیدونم هر کسی چقدر استعداد اینو داره که اتفاقات زندگیشو بندازه گردن در و دیوار و تقدیر و سرنوشت و حکمت خدا و ... برای من این قضیه مثل یه موج سیکل تناوبی داشته. خیلی کمتر آره و خیلی بیشترم نه. در اکثر مواقع خودمو مقصر میدونم. خودمو باعث و بانی خوب و بد زندگیم میدونم. دوستی دارم که هر وقت اتفاق ناخوشایندی واسش میفته...
-
غٌرغٌر؟؟ قٌرقٌر؟؟
یکشنبه 19 خردادماه سال 1387 10:07
عین 5 روز رو میخواستیم بریم مسافرت. سهشنبه کله صبح پرواز داشتیم شنبه نصفهشب هم برگشت. به مناسبت بعضیها!!!! پرواز سهشنبه مون کنسل شد. توی فرودگاه هم خبرشو اعلام کردن!!!! ما هم دست از پا درازتر برنگشتیم که هیچ... 5 روز تمام رو به در و دیوارها نگاه کردیم و الان آمار تمام ترکهای روی دیوار رو دارم. خیلی مملکت گل و...
-
لیلی مرده بود.
سهشنبه 14 خردادماه سال 1387 19:18
قصه نبود، راه بود، خار بود و خون! لیلی، قصه راه پر خون را مینوشت. راه بود و لیلی میرفت. مجنون نبود. دنیا ولی پر از نام مجنون بود. لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست... قصه نبود، معرکه بود. میدان بود، بازی چوگان و گوی... چوگان نبود. گوی بود. لیلی گوی میدان بود، بی چوگان. مجنون نبود... لیلی زخم بر میداشت، اما شمشیر را...
-
من پسوردمو میخوام.
دوشنبه 13 خردادماه سال 1387 15:02
میبینم که یه خروار تعطیلی داریم و نمیدونیم چیکارش بکنیم. ایشالا به همه خوش بگذره. من یه عادتی که دارم خروارها کارم که سرم ریخته باشه باید در طول روز یه ذره بازی و شیطونی بکنم و گرنه خیلی کم حوصله میشم و عملن روی کارم تاثیر میذاره. اینا رو گفتم که بگم امروز نشسته بودم و گوشی توی گوشم داشتم آهنگ گوش میدادم و یه پاکت...
-
حس خوبی ندارم... چشام همش به ساعته.
شنبه 11 خردادماه سال 1387 09:46
صدای مدیرم میاد یه لحظه... فوری اون پوشه حاوی فلان مدرکو میگیرم جلوم... گوشم به صداست. منتظرم تا صدا دور بشه. محو بشه... حس میکنم صدا میره تو اتاقش. یعنی دیگه تو سالن نیست. پوشه رو میزنم کنار. گوشی رو میذارم تو گوشمو شروع میکنم آهنگ گوش دادن. مگه بهت نگفته بودم... بی تو روزگار من تیره و تاره... حالا روزگار من بعد سفر...
-
سراب منو خواب منو شراب من
چهارشنبه 8 خردادماه سال 1387 09:51
یه تستی هست که میزان مونث بودن یا مذکر بودن هر فردی رو اندازه میگیره. لینکش رو میذارم شما هم برید و این تست رو بدید. خیلی جالبه. من که انجامش دادم و نتیجهاش این بود که من سیستمم کاملن مردونهاست. من دیدم هیچ وقت تا حالا نشده آرزو کنم مرد باشم نگو به همین خاطر بوده! مثل این میمونه که تو وقتی چه میدونم اون لباس قرمزه...
-
مگه بهت نگفته بودم...
دوشنبه 6 خردادماه سال 1387 14:26
از صبح تا حالا صفحه وردم بدون اینکه حتی یک کلمه توش نوشته بشه بازه... تا من یه پست جدید بنویسم. اما موضوعی که دوست داشته باشم بنویسم یافت نمیشه. ممنون از من آزادم عزیز که منو به یه بازی دعوت کرد تا من این صفحه سپید ورد رو افتتاح کنم. ده تا چیزی که دوستشون دارم؟ 1. غذاهای تند و پر ادویه 2. مسافرت به جاهای دور 3. عطرهای...
-
برای من سکوت کنید...
شنبه 4 خردادماه سال 1387 11:43
سرم سنگینه... دیروز اندازه یه دنیا خوابیدم. تا ساعت دوازده ظهر. بیداربودنم فقط تا دو و نیم بعد از ظهر ممکن بود. دو و نیم تا 5 و نیم دوباره خواب بودم. ساعت یازده شبم دوباره خوابیدم تا 7 صبح. یه جور ضعف وجودمو گرفته. یه جور ناامیدی. شاید برای اولین بارها باشه که به ناامیدی اقرار میکنم. نه که فکر کنی این جمله رو تکرار...
-
ای کاش
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1387 22:47
کاشکی یه چراغ جادو داشتم... کاشکی...
-
به تو چون سجده میکنم...
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1387 12:36
چند هفته پیشا چند روزی با جماعت هندی جلسه داشتیم. آخرین روز جلسه مورد لطف اوشونا قرار گفتیم و به ما نفری یک بسته سه تایی چای هندی هدیه دادن. نوع و جنس چای کاملن متفاوت از چای ایرونی بود. روش هم نوشته بود که این نوع چای خیلی کمیابه و توی دامنه فلان کوه هند فقط یافت میشه! خلاصه... چایی رو بردم خونه و مامان جون هم یه...
-
ای جانم!
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1387 07:59
بدینوسیله بیسیار بیسیار دوست داریم اعلام کنیم... پرسپولیس متشکریممممممممممممممممممممممممممم بهتر از این... زیباتر از این... رومانتیک تر از این... واقعن نمیشد. عجب بردی! عجب بردی!!!! دوستت دارم!
-
...
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1387 16:22
نشستم و فکر و ذهنمو رها کردم... دوست دارم ببینم تا کجاها میره... به کجاها سرک میکشه دلم میخواست پزشک میشدم. اون موقعها هیچ وقت این علاقه رو در خودم نمیدیدم. اما الان... یکی از افسوسهام اینه که چرا پزشک نشدم. دلم میخواست پزشک باشم. دلم میخواست قدم کوتاهتر بود. دلم میخواست وقتی میرم قائم یا تیراژه از کنار مغازه های کفش...