We make the stories what we will. It is a way of explaining the universe while leaving the universe unexplained, it is a way of keeping it all alive, not boxing it into time. Everyone who tells a story tells it differently, just to remind us that everybody sees it differently. Some people say that there are true things to be found, some people say all kind of things can be proved. I don’t believe them. The only thing for certain is how complicated it all is, like string full of knots. It’s all there but hard to find the beginning and impossible to fathom the end. The best you can do is to admire the cat’s cradle, and maybe knot it up a bit more. History should be a hammock for swinging and a game for playing, the way cats play. Claw it, chew it, rearrange it and at bedtime it is still a ball of string full of knots. Nobody should mind. Some people make a lot of money out of it. Publishers do well; children when bright can come top. It’s an all-purpose rainy day pursuit, this reducing of stories called history.
Oranges are not the only fruit
Jeanette Winterson
همیشه اول هر رابطهای مخاطب آدم "شما" تلقی میشه. بسته به اینکه چی بگذره به رابطه، "شما" میتونه "تو" بشه. تا اینجای کارش ایرادی وجود نداره. گند قضیه وقتیه که اتفاقاتی میفته که تو از "تو" برمیگردی به "شما". این خیلی بد و لوس و غیر Mature و اینهاست. خیلی!
با خودم یه قرار گذاشتم که حتی اگر سالیان سال طول بکشه که "شما"یی برام "تو" بشه بیخود تسریعش نکنم و در عوضش هیچ وخ نذارم اگر کسی "تو" شد، یه روزی دوباره به "شما" تبدیل بشه.
باید قدر "تو" ها رو دونست...
نه خیلی حیفم آمد ازت ننویسم. دیشب این David Archuleta کولاکی کرد توی امریکن آیدل. به قدری زیبا میخوند که از شدت هیجان میلرزیدم. من که میدونم این David Cook لوس (لوص؟) و بیمزه میبره. همشم به خاطر اینه که قیافهش بهتره و 25-6 سالشه. ولی انصافن تو یه چیز دیگه هستی... هم کاراکتر داری هم صدا داری هم اینکه تازه 17 سالته. من که خیلی دوستت دارم. یو آر مای فیوریت! اینم Favorite Quote دیوید عزیز:
You'll never be lonely if you learn to befriend yourself.
حالا این آمریکاییهای ظاهربین هی برن به اون Cook رای بدن!!!
نشستم پای کامپیوتر و به گونهای کاملن هیستریک سرچ میکنم و سرچ میکنم... همش دنبال یه چیز بهترم... هر جایی رو که گیر میارم گو اینکه خیلی هم اوکی باشه باز دوباره یه چیزی تو وجودم میگه بیشتر بگرد... چشمامو ریز کردم و دونه دونه میخونم و میرم جلو. تلویزیون روشنه. صدای تو میاد دوباره. یه مصاحبه دیگه... به نظرم داری غلو میکنی. حرفهات خیلی هم نمیتونه درست باشه. یهو به خودم میام. خدایا چقدر راحت داشتم به چند و چون گفته هات فکر میکردم و نقدشون میکردم. یهو دلم میگیره. حس میکنم چقدر باید توی زندگی سخت و قوی بود. به نفع زندگی چیزهایی رو باید فراموش کرد. گاهی وقتها هم برای فراموشی انگار باید یه تیکه از وجودتو بکنی و بندازی دور...غافل ازینکه همین تیکه تیکه هایی که میندازی دور یه جورایی همون زندگی تو ان...
یهو به خودم میام و خودمو دعوا می کنم. بعدش دلم واسه خودم می سوزه. کاش با خودم مهربونتر بودم.
*
تو این تعطیلات هوارتا SOP خوندم. فارسیش میشه بیانیه هدف یا چیزی تو همین مایه ها. چندتاشون به نظرم خیلی جالب اومدن. گفتگو نداشت که توی مسیری که انتخاب کرده بودن آدمهای موفقی بودن. نکته جالب دیگه ش این بود که نمونه های درست حسابیش کاملن توسط خود اون آدم نوشته شده بود. یعنی کپی برداری نشده بود از کس دیگه ای. بخشی از گفته های یکیشون که به نظرم از همه جالبتر بود و اینجا می ذارم:
I think if a system and its structure is understood, its behavior may be controlled in the desired way. Great thinkers are those who understand the world and can anticipate what is gonig to happen. Sometimes the correlation between their anticipation and the real future becomes so high that I doubt whether they forsee or they are making the future. I am one that seeks to be shaping the future through understanding the real world deeply.
علی رو دعوت کردیم و پیچوندیمش...
حسین رو دعوت کردیم و پیچوندیمش...
فکر میکنی اگر تو رو دعوت کنیم پیچوندنی در کار نیست؟
اینجا کوفه است... کوفه! اینجا که مائیم سرزمین سرد سکوت است*.
PS: درد می کشم... بعد از این همه دست و پا زدن میون افکار مبهم بودن یا نبودن، درد کشیدن خودش بهترین دلیل بودنم قلمداد می شه.
من درد میکشم، پس هستم... شایدم درد میکشم چون هستم.
* مهدی اخوان ثالث
عجیب سرم شلوغ شده...
Sometimes it is really hard to be some body.
داشتم فکر میکردم رویاها واقعیترین چیزی هستن که میتونه وجود داشته باشه.
از اول صبح دلم میخواست بیام و از بیحوصلگیام بنویسم. بیام بگم که صبحا به زور میرم سر کار. بگم که همهی کارای شرکتو میذارم دیقه نود انجام بدم. بگم که ده روزه به خودم قول دادم برم دانشگاه و تکلیف ریزنمرات و recomm ها و صحبت با استادا و هزار کوفت دیگه رو معلوم کنم اما دل نمیکنم برم دانشگاه. اومدم بگم دو هفته است باشگاه تعطیل شده و هر روز یه بهانهای دارم واسه ورزش نکردن. اومدم بگم حجم افکار بامعنی و بیمعنی ذهنم اونقدر زده بالا که هر لحظه در انتظار وقوع یک پاشش هستم. اومدم بگم صدتا کتاب دور خودم ریختم و هر دفعه یکیشونو باز میکنم و یه صفحهای میخونم و باز میرم تو حالت خلسه خودم. اومدم بگم باور بکنی یا نه خیلی وقته با کسی حرف نزدم. توان حرف زدن از بین رفته گویی. دهنم باز نمیشه جز به سلامی و علیکی که نقل بیادبیم جایی نباشه خدا نکرده. اومدم بگم به هزار و یک دلیل مزخرف گزارش توجیهی مینویسم. تو فکر کن منی که متنفرم از به زور خواستن و تا حالا چیزی رو به اسرار نخواستم، حالا توی این گزارشا باید عالم و آدم رو به هم ببافم تا مجوز فلان چیزو صادر کنه هیات مدیره محترم! حالا همین چیزایی که تو وجودت نیست پدرتو درآورده و باعث شده سه روز تمام توی یه فایل ورد 4 صفحهای دست و پا بزنی و چیزایی بنویسی که ملت خوششون بیاد... چیزایی رو تند و تند بخوای که ملت نتونن جواب رد بهت بدن... خلاصه اومدم کلی غرغر کنم.
تو این گیر و واگیر به طور کاملن اتفاقی رسیدم به یه وبلاگ. به یه عالمه نوشته. به یه عالمه حرف حساب. البته حسابی که تعریفِ من باشه... هنوزم که هنوزه غوطه ورم توی اون نوشته ها... میدونی؟ خوشحالیای من خیلی کوچیکه. به ترک روی دیوار میخندم و از دیدن سگی که این بالا روی صفحهی وردم نشسته و داره با ناز دمش و تکون میده و تنشو کش میده و یهو ولو میشه روی زمین و خودشو میزنه به خواب، قند توی دلم آب میشه...
کجا بودم؟ آهان. نوشتهها! میدونی؟ وقتی چیزی جذبم کنه امکان نداره بتونم توی دلم نگهش دارم. بالاخره باید یه طوری فریادش بزنم. کلی از پستها رو خوندم. کلی از نوشته ها رو با تمام وجودم حس کردم. کلی جاها مخالفت کردم و کلی جاها دربست قبول کردم... بازم میدونی؟ دلم نمیاد برم بقیهشو بخونم... مثل یه لیوان آب شاتوت خالص میمونه که هر چی بیشتر ازش میخورم دلم می خواد کمتر بخورم مبادا که زود تمام بشه... دلم میخواد لذتشو تا میتونم موندگار کنم...
حالا اونقد خرکیفم که دیگه نمیخوام غر بزنم و چیزایی که صبح تو ذهنم بود رو بنویسم! اگر بدونی چقدر خوبم...
دلی که از بیکسی غمگین است، هر کسی را میتواند تحمل کند.
هیچ کس بد نیست.
دلی که در بیاویی مانده است، برق هر نگاهی جانش را میخراشد.
.
.
.
.
و طبیعت نه دیگر هیچستانی سرد و گنگ
که دوزخی درگرفته از حریق و دریایی مواج از آتشهای عذاب...
که هر چهرهای، نگاهی، طرح اندامی، طنینی، رنگی
در نگاههای او فریاد می کشد که او نیست!
دکتر شریعتی