برای من

الهی در جلال رحمانی و در کمال سبحانی... تو را به رحمانیتت قسم...

برای من

الهی در جلال رحمانی و در کمال سبحانی... تو را به رحمانیتت قسم...

?

چند روز پیش یک پورشه پانامورا دیدم صاحبش توش نشسته بود و ساندویچ کالباس گاز میزد.

خطر کن

آدم باید ریسک کنه گاهی. ریسک کردن برای آدمهای محافظه کار خیلی سخته.

فیسبوک

چند روز پیش تو باشگاه یکی از بچه ها رو دیدم که توی فیسبوک همدیگه هستیم. حتی با هم سلام علیک هم نکردیم. فقط همدیگه رو تو فیسبوک لایک میکنیم. گاهی وقتا شک میکنم زندگی واقعی ما آدما کدومه؟

خوب به سلامتی امتحان هم پشت سر گذاشته شد. میمونه من و قولی که به خودم دادم.

بله عزیزان من... آدم برای اینکه تغییر کنه باید تغییر کنه.

دنیای در گذر

این روزها خیلی تحت تاثیر گذر زمانم. زمان چقدرررر زود میگذره. از گذرش برای خودم خیلی ناراحت نیستم. گیرم که چندتا تار موم هم سفید بشه و جوونیی که میگن گذشت و رد شد، خیالی نیست.
دردناک ترین بخش این ماجرا وقتیه که پیر شدن پدر و مادرت رو به چشم میبینی. وقتی مادرت از درد دستش گلایه میکنه. وقتی پدرت موقعی که پا میشه مکث میکنه و دست به کمر میگیره. وقتی مادرت با خوردن هر چیز شیرینی نگران قند خون نداشته اشه. وقتی یهو حس میکنی مامان چقددددد شبیه مامان بزرگ شده. صورتش، چین و چروکاش، حتی مدل راه رفتنش... حتی اخلاقش و کم حوصلگی هاش... ما کی بزرگ شدیم؟ مامانی... ددی... شما کی اینقدر عوض شدین؟ خدایا حفظشون کن برام همیشه که من هر چی دارم از محبت و زحمت اوناست. نباشم روزی که اونها نباشن...

بسیار سرما خوردگی هستم.به جز این مساله اتفاق جدیدی نیفتاده که خوب دال بر این است که اینجانب در کمال دست و دل بازی وقت گرانبها را خرج میکنم. خدا خودش رحم کنه چون تجربه نشون داده تق این ولخرجیهای بیمورد به زودی یکجا در خواهد آمد و اونجا دیگه هیچ تنابنده ای نمیتونه به دادت برسه.

نمیدونی

من عاشق این آهنگ جدید گوگوش شدم:
نمیدونی... نمیدونی. تو که حال منو نمیدونی. نمیمونی نمیمونی!

البته چندان اتفاق خاصی نیفتاده. وقتی من چیزی رو خیلی دوست داشته باشم اونقدر بهش گیر میدم که در آینده نزدیک حالم ازش بهم میخوره. شاید برای همین تو زندگیم مشغول چیزهایی هستم که چندان دلبستگی بهشون ندارم. بهتر...
اصلن حوصله ی انجام کارهامو ندارم. مریضی طولانی مدت و دوره درمان بعد اون خیلی خسته و ضعیفم کرده. نمیتونم روی کارام تمرکز کنم. دو تا مقاله ام نصفه مونده. از اونها بدتر. جامع رو چه کنم...
دلم میخاد همه این چیزا رو ول کنم برم تو یه کافه گارسون بشم. :)

باز هم گرفتاری

بسیار بسیار شلوغ شده سرم. خیلی حس خوبی بهم میده دنیای این روزام. کار موردعلاقه امو انجام میدم. همه فکر و ذکرم شده این گزارش. پیشنهاد نوشتن یک کتاب خارجی هم به این خوشی دامن زده. کنار همه اینها برای اولین بار تجربه تعامل با دانشجوها و اینکه زیر نظر تو باشن. اونم دانشجوی دکتری.
انگار دوباره متولد شدم. دنیام عوض شده. ممنونم از خدا که این توانمندی رو در من قرار داده. و امیدوارم که بتونم به خوبی ازش استفاده کنم.

استاد شاید یک روزی بهتان بگویم که آخر چرا این موضوع را به من سپردید؟ روزهایم به شدت تحت تاثیر کاری است که به خواسته شما دارم انجام میدهم. من در تمام طول زندگی ام جدای مسائل شخصی خودم، تنها به واسطه دو موضوع کلی متاثر شدم و اشک ریختم. یک فقر، دو بیماری.
و الان اشک میریزم و تایپ میکنم و گزارش مینویسم. به حال خودمان. مردمان. به حال علمی که انگار در حال احتضار به سر میبرد. به حال حماقتمان. به حال مدیرانی که علم را و زمان را نمیفهمند. دین را و سیاست را هم نمیفهمند.
به حال وحدت اسلامی دلم میسوزد. وحدتی که با بوق و کرنا در رادیو و تلویزیون جارش میزنیم و آخر شب در اخبار شبانگاهیمان لگدمالش میکنیم. که بروید کتابهای ضدشیعه را جمع کنید. مبادا که جوانه ای از آن رشد کند.
کاش میدانستیم که وحدت یعنی چه. کاش میفهمیدیم اسلام چه ارمغانی برایمان می توانست بیاورد و ما چه ها که نکردیم. هشت قرن تمام است که با تیشه به ریشه آن افتادیم ...

پی نوشت: با تشکر ویژه از استاد محترم دکتر منصوری و کتاب ارزشمندشان "معماری علم در ایران"، استاد زمانی که با شما درس فیزیک دو داشتم هرگز نفهمیدم چه وجود ارزشمندی برای ما هستید. با فیزیک دو که نه ولی اکنون با کتابتان و بعد از گذشت بیش از یک دهه آن را فهمیدم. زنده باشید استاد.