تا حالا جمعه به روز نکرده بودم! حوصله ام سررر رفته. کاریم ندارم بکنم.
اون روز توی کلاس آلمانی معلمم بهم میگه یه جمله ی منفی بساز. منم بی مقدمه یه جمله فارسیو لفظ به لفظ به آلمانی ترجمه کردم و گفتمSie sind keine Zahlen! معلمم اولش موند، بعدش حالا نخند کی بخند... اون جمله ی فارسی که ترجمه ش کردم این بود "تو عددی نیستی!" دونقطه دی
میدونید آلمانیها بخوان جمله رو منفی کنن نمیگن "من ماشین ندارم!" میگن "من نه ماشین دارم!" یا مثلن "من نه حوصله دارم!".
توی کلاسمون یه خانومی هست که زبان آلمانی خونده. به نظرم یه جوری بود آدمی که 4 سال اونم توی یه دانشگاه سراسری توی همین تهران ادبیات آلمانی خونده بیاد بشینه ترم یک. باورتون میشه نمره هاش از من کمتر میشه؟ نمیتونم درک کنم 4 سال تو دانشگاه چی... جالبه که توی محیط کارش مدیرا آلمانین و زبانشون آلمانیه...
*
خدایا شکرت شمردنم بلد نیستم! روزشمار معکوسم عددش اشتباه بید. تازه الان فهمیدم! دونقطه دیییییی
*
به نظرم یه ویژگی خوب، توانایی داشتن نگاه متفاوت به مسائل دنیاست. این نوشته رو بخونین! واقعن دوست داشتم شیوه ی نگاهشو :)
*
نمیدونم چرا در مورد من اینطوریه که روابطم با اون دوستای وبلاگیم که الان بهم نزدیکتر شدن، اولش با یه چیز ضایع شروع شده! نمونه اش همین شادی. یادته؟!!!!! یه بار این دوست جون ما یه پستی گذاشته بود و توش راجع به دانشجوهای فلان رشته از دانشگاهمون صحبت کرده بود که دست برقضا من باهاشون میونه ی خوبی نداشتم و دست بر قضا تر اینکه همسر این شادی خانوم ما همون رشته درس میخوند توی دانشگاه ما... منم از همه جا بیخبر رفتم یه کامنت طویل و عریض گذاشتم در مذمت(؟) اونا. الان که فکرشو میکنم عرق شرم بر جبینم میشینه!!!! خلاصه توی اون کامنت هی غر زدم به اون گناهیا... بعدم حس کردم افاضاتم کافی نبوده و بهتره یه پست توی وبلاگم (اون قبلیه) بذارم و گفته هامو تکمیل کنم!!! پست رو که گذاشتم یکی از دوستای مشترک من و شادی اومد و گفت ای ایده... وای بر تو! خاک بر سرت کنن! آقای شادی اینها توی یونی شما همون رشته رو میخونن! چی بگم دیگه؟ تا یه روز یخ زده بودم! تازه اون موقع دلمو خوش کرده بودم که خوبه که همسر شادی نبوده و دوست پسرش بوده... که مجددن خیط فرموده شدم و فهمیدم که نه همسرش بوده!!!!!! شادی اینو الان لو دادما!
لازم نیست توضیح بدم که چه خجالتی کشیده فرمودم! اما خوب دوست جان من ناراحت نشد! ازونجا بود که شادی برای من شادی شد... یادش به خیر! راستی شادی خانوم، سوسولم خودتی! دلم خواست اجازه بگیرم!!!
بیا و ببین چه خبره .
خیلی ممنون. اجازه میدیم این افتخار نصیب بقیه بشه...
آره چه دورانی بود.... راستی یه سوال... تو که اونجا رو هم میخوندی. نظر بده هم راجع به اینجا هم اونجا! دوست داشتم بدونم!
نظر چی بدم؟ از چه لحاظش رو؟
میدونی... مهم اینجا نوشته است. یعنی همه با نوشته ارتباط برقرار میکنن تا با آدم. میخوام بدونم به نظرت نویسنده نوشته های اینجا چطور بود و نویسنده اونجا چطور؟ صرف نظر از اینکه تو منو بیرونی هم میشناسی!
الان که یه سر به وبلاگم زدم تو پست مربوط به داییم کامنتتون رو دیدم. در مورد دانشگاههامون فقط میتونم بگم متاسفم.
یاسمن جان! منم به خدا! منو بشناس! دونقطه دی!
خوب چی بگم... واقعن جای تاسف هم داره
سلام...این جمله رو خیلی جالب اومدی...کاشکی من اونجا بودم و یه دل سیر بهت میخندیدم
هی! جمله به اون خوبی! چشه مگه!
اوکی یکم فک کنم میام می گم!
راستی باکلاس آلمانی برامون آلمانی نصیحت میکنی !حالا فکر ما بی سوادا رو نکردی! منظورم لحظه های گذرا بید
اونو اونطور نوشتم که کسی نفهمه... اخه همون بهتر که نفهمی خواهر جون...
چرا چیه مگههههههههههه! بگو جون من
معنیشو؟ اس ام اس میکنم واست
این چه رنگیه متنو باهاش نوشتی؟! پدرم درومد تا خوندم!
منت گذاشتما!
بذار این آی التس رو پاس کنم دویست تا زبون یاد میگیرم واست کلاس میذارم دلت آب شه
نذاشتی صفحه کامل لود بشه و الا رنگها مشکلی پیش نمیارن.
من واسه کسی کلاس نذاشتم.
رنگش یهو خوب شد
:دی
اون خانومه خنگ بوده ...جدی می گم !!
ولی من این سو نکردم. بیشتر مساله اینه که ما به چیزی که داریم بها نمیدیم...
دیگه من از خواهر جونم بیشتر از این توقع ندارم که تو کلاس زبانش ندرخشه.

دست کم بگیری خودتو من میدونم و تو!!!
مواظب خودت باش
شما به من لطف دارید فاطمه جان.
منم خودمو دست کم نمیگیرم.
آره یه وقت شروع های بد میتونه به پایان خوب منتهی شه البته اگه شانس بیاریو هر دو طرف تا ته خط برین
درسته... من که میگم در کل شروع چیز مهمی نیس... یعنی نحوهی شروع کرد یه رابطه... مهم ادامشه...
سلام ایده جونم اینا

خوفی؟
در مورد اون خانومه که دانشگاه ادبیات آلمانی خونده ولی بیلمز بیلمزه زیاد تعجب نکن. نظیر اون خانوم اینقذه زیادن که حد نداره. نمونه اش ۱۰-۱۵تا از همکلاسی های خودم. با اطلاعاتی در حد نمنه وارد دانشگاه شدند و با اطلاعاتی
در حد I'm a blackboard فارغ التحصیل شدند
در مورد سخنرانی های قرایی که کردی در وصف هم دانشگاهیات و شادی جان، بسی بسیار زیاد خندیدیم
از خودت مواظبت باش دوست جون:-*
میدونی... من فکر میکردم که خودمم همینم تقریبن. مگه من چقدر از رشته ام میدونم الانه... همون بیلمزی که تو گفتی :دییی
نه دیگه I am a ruler!!!! :دی
خوش داشتیم شوما بخندین! مرسی دوستم... بوس!
مرسی که لینکیدی به نوشته من!
سیلـــــــــــــــــــــــــــــام! ای ایدی الملوک! منم از نوع نگاه تو به نگاه آدما خوشم می آد! هیش وخ تکذیب نمی کنی!
اون حذفیه رو بگو! مال کی بود؟ منم می خوام بدونم! همیشه چه عشق و چه دوستی ممکنه از یه دعوا و یا اعصاب خوردی شورو بشه! اما همیشه وسطش از اولش بهتر و آخرش از وسطاش هم بهتر تره! (ایشالا که دوستیا ی تو هیش وخ آخر نداشته باشه!) بوسسسسسسسسسسسسسس!
Ich mochte Jemanden toten,aber ich kann nicht!
شوخی بید! گرامرش درسته؟؟؟
ایدی الملوک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی من الان زیر میزم از شدت خنده!!!!!!!!!
ایشالا که همه رابطه ها هر روز بهتر تر بشه...
ٌWer mochtest du toten? was is passiert dann?
گرامرش که درسته! و خدا رو شکر که شوخی بوده... خیالم راحت شد!
در مورد محیط کار
همون بهتر بعضی چیزا گفته نشه که ...
خوب نگین. ما هم کلن چیزی نمیگیم... :)
پس نتیجه میگیریم اگه رابطه ات ضایعه شروع نشد یعنی ... هیچ !!
اینم میشه! :دی
وای منم همیشه خدای سوتی هستم
دقت کردی انگار یه سری چیزا به دم آدم بسته شده :D سوتیم ازون چیزاست!
همیشه از تفاوتهای زبانها خوشم مییاد و وقتی که با خودم فکر میکنم اونها رو با هم مقایسه میکنم و از چیزهایی که کشف میکنم لذت میبرم.
اون پست مشی جون خیلی خوشگل بود منم دوست داشتم.
من فکر میکنم هر زبانی برای یه کاراکتر خاصی ساخته شده... واسه همین میون ملیتها و زبانها تفاوت وجود داره...
:)