تمام این دو هفته رو جلسه بودم. صبح تا شب. حتی نهار رو توی اتاق جلسات خوردیم. میخوام دیگه بالا بیارم. کتف راستم کاملن از حالت عادی خارج شده. همش درد میکنه. خیلی خسته ام. خیلی.
هفته بعدم هم بدتر از این هفته. یه ماموریت دو روزه با مدیرعامل محترم و معاون ایشون و من! حس خوبی نیست. تنها زن جمع تو باشی اونم در مقابل کی؟ مدیرعامل و معاون. من اصلن باهاشون راحت نیستم... شرکت ما بزرگ و دولتیه. مدیرعامل واسمون خداست انگار. بعد تو بخوای باهاشون بری یه کشور دیگه و شام و نهار بری بیرون. بری خرید بری شهرو بگردی و ... وای نه.
دیروز توی جلسه یکی از آقایون هندی محترم موقع نهار اومدن کنار من جلوس نمودن و از در و دیوار حرف زدن. بعدشم میگن میشه ایمیلتون رو بدید؟ خودشونم ریلکس جلوی اون همه مدیر و معاون عزیز برداشت و کارتشو داد به من. بعدشم میگه من ایمیلمو میدم. شما هم کارتتونو بدین تا وقتی من رفتم هند بتونیم به هم ایمیل بزنیم. پشت بندشم میگه من هر روز ایمیلمو چک میکنم. تو چطور؟ منم میگم خوب بله. منم همینطور. میگه خوبه! و میخنده. آبرو میمونه واسه آدم اینطوری؟ مرتیکه گنده. بعد از جلسه همکارم میگه... بالاخره ایمیلتو دادی بهش؟ منتظره ها... و اینبار من باید به روی خودم نیارم.
مینویسم که یادم بمونه که دیروز 5امی بود! میخوام بشمرمشون... تا یادم بمونه چندمی هستی تو؟
من خیلی خوشبختم. گاهی وقتها یادم میره. وقتی امروز صبح بارون به این قشنگی زد وقتی بوی خاک نم خورده بلند شد وقتی قطرات بارون به صورتم خورد... دوباره یادم اومد که چقدر خوشبختم. دویاره انرژی گرفتم. خدایا ممنونم.
برای من

