<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[برای من]]></title>
		<link>http://4me.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[برای خود مینویسم. که خلق کنم یا بشکنم...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۷]]></title>
					<link>http://4me.blogsky.com/1387/07/20/post-113/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><span>&nbsp;</span></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">سلام :)، حضور انور شما عرض شود که من دیروز اولین تصادف تقریبن جدی زندگیم رو کردم! جدی ازین نظر که به جایی رسید که پلیس در محل تصادف حاضر شد! مقصر هم جفتمون بودیم... خسارتی هم تقریبن دربر نداشت اما اون آقا خیال برشون داشته بود که چون من خانومم باید تمام عیوب ماشینشون رو بندازن گردن تصادف با من! خدا رو شکر پلیسه و آدمهایی که دورمون جمع شده بودن حسابی بودن و طرف منو گرفتن و یارو حساب کار خودش رو کرد. ببینید که من چقدر بی موضوع شدم که میام اینجا از تصادف به این بی‌اهمیتی مینویسم! :دی</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">*</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"></p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از دوست عزیزم فاطمه هم خیلی خیلی ممنونم که مشکل مانتوی منو حل کرد... منو برد یه جایی که من بالاخره موفق به ابتیاع یک عدد مانتوی مناسب شدم. ممنون ممنون ممنون. اون‌روز داشتم فک میکردم تک تک شما دوستای خوبم که از طریق این وبلاگ باهاتون آشنا شدم به من کمکای بزرگی کردین و این خیلی واسم ارزشمنده. درسته هدفم از &quot;برای من&quot; این نبود. اما الان می‌بینم که داشتن دوستایی مثل شما برام خیلی خیلی ارزشمنده... امیدوارم یه روزی جبران زحمات همتون رو بکنم و این رابطه یه طرفه نبوده باشه...</span></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 09:37:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://4me.blogsky.com/Comments.bs?PostID=113</comments>
          <guid>http://4me.blogsky.com/1387/07/20/post-113/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۲]]></title>
					<link>http://4me.blogsky.com/1387/07/15/post-112/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">PS3</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> رو بخونین اول!</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">خانوم معلمِ زبان مشق تو خونه داده. گفته روی یه کاغذ تمیز و بزرگ بنویسینش! اومدم شرکت تازه یادم افتاد. دوباره یه چیزی پیش اومد و من رفتم تو فکر و اوهام خودم. اینکه الان تو شرکت باید کار کلاس زبانمو انجام بدم. تازه متوجه می‌شم کاغذ ندارم... کاغذم مال یه دفترچه‌ی کوچیکه که طبق گفته خانوم معلم نباید روی اون مشقامو تحویل بدم. هرچی تو کمدم می‌گردم چیزی پیدا نمیکنم. باز دوباره فکرا برمی‌گردن... یعنی مجبورم از آچارای شرکت یکی بردارم؟ دوباره کمدمو میریزم به هم. ته کشو سربرگ‌های قدیمی شرکت رو پیدا می‌کنم که روش آدرس قبلی شرکت نوشته شده و به هیچ دردی نمی‌خورن... یک کم خیالم راحت می‌شه و یکی ازشون برمی‌دارم، نوشته‌های روشو با لاک غلطگیر پاک می‌کنم و مشقامو می‌نویسم. خوب لاک غلطگیرم مال شرکته و من ازش واسه کار خودم استفاده کردم و ...</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این منم. یک عدد ایده که هر فکر غیرقابل تصوری تو ذهنش داره دست و پا میزنه. اتفاق بالا یه چیز خیلی روزمره‌س که نتیجه‌اش هجوم همین افکار آزار دهنده میشه که برای مدتی مهمون ذهن من میشن و سوهان اعصاب روحم.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">تا حالا شده تو خیابون خسته باشین از حمل باری یا طی طریقی طولانی و دلتون بخواد به یه ماشین تکیه بدین و یک کم استراحت بکنید؟ حتمن شده... اما شده که جرأت تکیه به اون ماشینو نداشته باشید؟ چون صاحب ماشین شاید راضی نباشه؟</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">تا حالا شده بابت کاری مجبور بشین شماره تلفن یا ایمیل کسیو بگیرین؟ حتمن خیلی زیاد پیش میاد. اما شده بعد انجام کارتون، از ترس اینکه اون آدم صرفن واسه اون کار اطلاعات ارتباطیشو داده باشه، شماره شو از موبایلتون پاک کنید چون شاید راضی نباشه اون شماره تو گوشی شما باشه؟ واسه همینه که من همیشه سعی میکنم خودم شمارمو بدم تا اینکه شماره‌ی کسیو بگیرم.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شده که وقتی با کسی تماس می‌گیرین همش حس کنین نکنه طرف سرش شلوغه یا اصلن به هر دلیلی شاید دلش نخواد وقتشو صرف صحبت با شما بکنه... و اونقدر تو این فکر غرق بشین که اصلن از اون مکالمه هیچ چی نفهمین؟</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شده کسی واسه شما یه تلاشی بکنه و شما تا مدتها دست و پا بزنین تو فکرتون و عذاب وجدان داشته باشین که فلانی به خاطر شما چقدر اذیت شده یا چقدر به خودش زحمت داده... یا اصلن دلش میخواسته اون تلاشو بکنه یا از سر اجبار و افتادن تو رودربایستی اون کارو انجام داده؟</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شده که از تلفن محل کارتون با اینکه صفرش بازه هیچ وقت استفاده نکنین؟ </span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شده همش حساب کتاب کنید که توی هر چیزی سهم شما چقدره و شما چقدر بدهکارین و هی دو دو تا چارتا کنین که چه طوری و به چه شکلی باید دینتون رو ادا کنید؟ آخه هر حسابیو که نمیشه با پول صاف کرد.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شده ثانیه به ثانیه‌ی روابطتون با آدمها رو روزی هزار باز تحلیل کنین که مبادا لحظه‌ای بوده که کسی ازتون ناراحت شده یا هر چی؟</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شده شب تا صبح بیخواب بشین و همش به این چیزا فکر کنید؟ به آدمها؟ به فکری که توی سر آدمهاست؟ به حسشون؟ امیدوارم هیچ وقت به این درد مبتلا نشید.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">خوب واسه من همه این چیزا پیش میاد و فکرشون تمام وجودمو میخوره و بازم ادامه داره همه چیز...</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">نه اشتباه نشه. من ادعایی ندارم. بچه پیغمبر یا امامزاده هم نیستم. توی همچین شرایطی بودم و خیلی ازین کارا رو هم کردم... حرف من چیز دیگه‌س... اون فکر و خیالا. اون وسواس فکری که آدمو داغون میکنه.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">PS1</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">: دلم گرفته... به خاطر فکرایی ازین دست که بهم هجوم آورده و از دیشب تا حالا ولم نکرده. مشق زبان بهانه‌ای شد که این قضیه رو بنویسم. </span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">PS2</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">: واسه خاطر همین چیزاست که یکی مثل من اینقدر تنهاییشو دوست داره و بهش وابسته‌س. من افسرده نیستم اما دوست دارم خیلی وقتها رو تنها باشم.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">PS3</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">: الانم کلی عذاب وجدان دارم که نکنه خواننده‌های وبلاگم خودشونو مجبور کنن این دری وری‌ها رو بخونن و برای ثبت حضورشون کامنت بذارن... بنابراین اگر حوصله خوندن ندارین تقاضامندم این پستو نخونید... چون چیز هیجان انگیزی توش نیست و صرفن واسه‌ی آرامش ذهنی خودم نوشتمش. اینطوری به منم در کاهش این عذاب وجدان کمک کردین. </span></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 6 Oct 2008 09:57:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://4me.blogsky.com/Comments.bs?PostID=112</comments>
          <guid>http://4me.blogsky.com/1387/07/15/post-112/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۲۴]]></title>
					<link>http://4me.blogsky.com/1387/07/13/post-111/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">ایده مانتو ندارد! وی مدتهاست مغازه‌ها و مراکز خرید و به تعبیر با کلاس‌تر &quot;مالها&quot; را تنها تنها یا با همراهی دوستان گز می‌کند! در جستجوی مانتویی که با پوشیدنش نه چشمان تیزبین خیابانیان را بر خویشتن زوم ببیند و نه خویش را چونان سیب‌زمینی گنده‌ای بپندارد، محبوس در یک عدد گونی وارفته که سرش را سولاخ نموده‌اند...</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مشکل حل نمی‌شود. مانتو یافت نمی‌شود. مانتو یا جلو ندارد... یا آستین ندارد... یا دکمه ندارد! یا کلن چیزی ندارد! اگر هم همه‌ی اینها را دارد، یا بالایش تنگ است و پائینش گشاد، و یا بالعکس! گیرم که اندازه‌ هم باشد جلویش یک جفت جیب دوخته‌اند هر کدام به بزرگی کیسه سبزی مامانم اینا این هــــــــــوا... اگر هم جیبها مناسب هستند دم آستینها را چین و واچین دوخته‌اند بدتر از شلیته‌ی مادربزرگِ مادربزرگم اینــــــــا! تمام اینها که نباشد و مانتوی مذکور اوکی باشد ناگهان میبینی از کنارش کمربندی آویزان گریده است که رویش چهار عدد کش کلفت دوخته‌اند که برای به دار آویخته شدن صاحب مانتو قطعن استحکام و پایداری لازم را دارد. بنابرین بی خیال مانتو میشوی تا مبادا خدای نکرده با پوشیدن مانتوی مذکور و بستن کمربند آن، نفس ضعیفت به امر وقیح و نامشروع خودکشی ترغیب گردد.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">همه چیز که مناسب به نظر می‌آید نوبت رنگهاست که ایده را ضربه فنی نمایند. بنفش بادمجانی! طوسی با سردستهای سرخ‌آبی. سبز سیدی با راه‌راه بنفش! مشکی که رویش با پولکهای عهد دقیانوس پوشیده شده است. مانتوی سفیدی که بر پشت آن طرح دایناسوری را با نخ‌های نقره‌ای و طلایی گلدوزی کرده‌اند. ایده خود را در آن مانتو تجسم میکند و اینکه در اولین روز پوشیدن مانتوی مذکور در محل کار به ایده-گودزیلا شهرت خواهد یافت و مهر تائیدی بر دهان یاوه گویانی خواهد زد که وی و گروهش را خشن نامیده‌اند... </span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">ایده حیران و ویلان است! نامبرده‌ی مفلوک یک عدد مانتو بیشتر برای محل کار ندارد که البته وصف آن هم در <a href="http://4me.blogsky.com/1387/04/16/post-65/" target="_blank">پستهای پیشین</a> آمده است... مانتوی مذکور نخ‌نما شده است... آنقدر شسته شده که تار و پود آن در حال پاشش است. آنقدر وا رفته است که با یکبار پوشیدن چونان چروک می گردد که گویی از دهان گاوی گرسنه و در حال نشخوار بیرون آمده است.</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">ایده تنهاست... ایده مانتو می‌خواهد...</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">کلید واژه</span></strong><strong><span lang="FA" dir="ltr" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> </span></strong><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">ها:</span></strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> مانتوی مذکور، مفلوک، گودزیلا، دلم مانتو می‌خواد، مثل گاو غذا می‌خورد، سبزی خوردن، مالی نیست بابا، شیر برای استحکام استخوانها مفید است!!!!!</span></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">PS1</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">: شش کیلو کم نموده‌ایم... به همین مناسبت مراسم با شکوهی برای خویشتن خواهیم گرفت که طی آن شش کیلوی مذکور به سرعت برق و باد به جای اصلیش باز گردد... ای شش کیلوی از دست رفته. هیچ نگران نباش و غم مخور! باز خواهی گشت... به همانجا که برای همیشه به آنجا تعلق داری. تعلقی ابدی!!</span></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 4 Oct 2008 10:55:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://4me.blogsky.com/Comments.bs?PostID=111</comments>
          <guid>http://4me.blogsky.com/1387/07/13/post-111/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
