برای خود مینویسم. که خلق کنم یا بشکنم...

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده توسط  ایده در  یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387،  10:59 PM

عجب شبی بود امشب... همش ترس دلهره نگرانی استرس.

امشب برای هزارمین بار آرزو کردم کاش پزشک شده بودم.  لااقل میتونستم بفهم چی به چیه.

ایشالا که هیچی نیست باباجونم... ایشالا که خوب خوبی.

دعام کنید دوستای خوبم...

پی. اس.: نپرسید چی شده... چون خودمم نمی‌دونم.

نوشته شده توسط  ایده در  شنبه 29 تیر ماه سال 1387،  10:25 AM

زمان: وسط روز در ساعات اداری

موقعیت: ایده دم در ورودی شرکت در حال خروج!

ایده: سلام آقای نگهبان من تا سوپر روبرو میرم یه چیزی بخرم.

نگهبان: بفرمائید!

ایده میره بیرون و خوشحاااال میره سمت آرایشگاهش و ابروهاشو برمیداره و برمیگرده و بدون اینکه به نگهبان نگاه کنه میره تو!

 

دوباره همون زمان و همون موقعیت!

ایده: سلام آقای نگهبان من تا سوپر روبرو میرم یه چیزی بخرم.

نگهبان: اوم....

ایده منتظر جواب نمیشه و میاد بیرون و میره بانک توی میدون و کارای بانکیشو انجام میده.

 

دوباره....

ایده: همون جمله!

نگهبان: خانوم چیزه....

ایده در میره و سوار ماشین دوستش که دم دره و اومده دنبالش میشه و میرن با هم بستنی میخورن!

 

دوباره....

ایده: همون جملات!

ایده این دفعه با همکاراش میاد بیرون و میرن ماست بندی محله و از ماست بندی، عسل درجه یک و خرما میگیرن و نفری یه بستنی قیفی به دست دوباره وارد شرکت میشن!

 

زمان: فرداش!

همون موقعیت

هیچ کدوم از همکارای ایده باهاش بیرون نمیان. یعنی جرات ندارن!

 

 

نتیجه اخلاقی: اگه خیلی زرنگی یک کاری کن نگهبانها اسمتو بلد نباشن که وقتی میری بیرون خودشون سرخود و بدون اطلاع به تو، واست خروج و ورود بزنن که کسری کار بخوری! از ایده یاد بگیرین!

نوشته شده توسط  ایده در  سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387،  09:31 AM

چند مدت پیش، ایده تصمیم می‌گیره آیدی یاهوشو عوض کنه. یه آیدی جدید میسازه و به تمام دوستانی که داره آی‌دی جدیدشو ایمیل می‌کنه.

یه ماه بعد... یه روزی ایده با آی‌دی جدیدش آنلاین بود، می‌بینه یکی از دوستانش به نام مهرداد هم چراغش روشن شد.

مهرداد از پسرای سال بالایی دانشکده است که ایده اونو می‌شناسه و اتفاقن هم خیلی به ماخوذ به حیا بودن معروف بود و این قضیه کاملن توی قیافه‌اش مشخص بود. مهرداد یه سال بعد از اینکه لیسانس می‌گیره ازدواج میکنه. خانومش ساناز، یه زن خیلی خوب و ماه که ایده کم‌کم با اونم حسابی دوست می‌شه و  خلاصه این زن و شوهر می‌شن یکی از دوستان صمیمی ایده.

ایده میخواد بیاد بیرون از نت اما چون می‌بینه مهرداد روشنه میگه یه حال و احوالی با مهرداد بکنه و بعد بره به کاراش برسه. پی ام میده که سلام مهرداد چطوری خوبی؟ مهرداد سلام میده و اونم حال و احول میکنه و ناگهان ایده به علت اتمام کارت اینترنتش دی‌سی میشه. فردای اون روز ایده ایمیلاشو چک می کنه و می‌بینه مهرداد ایمیل زده. تعجب میکنه چون مهرداد معمولن ایمیل نمیزنه. کاری داشته باشه تماس میگیره. ایمیلو باز میکنه... بعد خوندن ایمیل تا مدتها دهانش از تعجب باااازه!!! مهرداد ظاهرن یادش رفته که این آیدی، آیدی جدید ایده هست و به این صورت ایمیل زده:

سلام خانومی! من مهردادم. منو یادت میاد؟ من تورو خاطرم نیست. اما احتمالن توی فلان سایت باهم آشنا شدیم! (یکی ازون سایتا!!!!!!) خواستم خودمو معرفی کنم. من فوق کامپیوتر دارم. مجردم!!!! البته یه دوست دختر داشتم که اون رفته آمریکا!!!! خیلی آدم هاتی هستم!!!! توی فلان شرکت مدیر آی‌تی هستم! پولدارم!!!!! و خلاصه بهتره همو ببینیم و اگر از هم خوشمون اومد اونوخ...

ایده داره شاخ درمیاره... این مهرداد خجالتی بچه مثبته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی میشه؟ ایده خیلی پکره. هم به خاطر اینکه تمام این سالها چهره واقعی مهردادو نشناخته (هرچند که مهرداد هیچ وقت به ایده و سایر دوستان این کاراشو رو نکرده بود) هم به خاطر ساناز خانوم مهرداد. خانوم به اون خوبی... ماهی... اونا همدیگرو دوست داشتن... چطور میشه یه مرد این کارو بکنه؟ اونها که باهم مشکلی نداشتن...

ایده تصمیم میگیره جواب ایمیل مهردادو بده. نمیتونه ساکت بشینه. یه ایمیل بلند و بالا مینویسه و بدون اینکه معرفی کنه خودشو، کلی توش مهرداد و نصیحت میکنه. بهش میگه که کارش درست نیست و ازش میخواد فکر ساناز باشه و به اون خیانت نکنه.

مهرداد جواب ایمیل ایده رو میده! توش هرچی دری وری از دهنش در میاد میگه!!! میگه من از همون اولشم فهمیدم تو مونا هستی (مونا کیه؟؟؟؟؟؟؟!)!!!! فکر کردی میتونی با آی‌دی های غریبه بیای و موش بدونی؟ من دیگه از تو خوشم نمیاد مونا! تو نمیتونی رابطه من و سپیده رو به هم بریزی (سپیده کیههههههههههههههه؟!!!!)!!!!!!!!!!

ایده حرفی برای گفتن نداره... سکوت می کنه. رابطه‌اشو با مهرداد قطع می‌کنه... و دلش واسه سانازی می‌سوزه که روحش هم ازین چیزا خبر نداره و فکر میکنه شوهرش آخر بچه مثبته و چسبیده به زندگیش!

 

شما بگید؟؟؟ این داستان واقعیه یا ساختگی؟؟؟

 

PS: تمامی اسامی عوض شدند.

2  3  4  5  Previous
Loosely based on WordPress theme, Personal
Designed especially for 4me