من دست چپم. ازون مدلایی که همه کارامو با دست چپم انجام میدم و دست راست واسم فقط حکم یه دست کمکی داره. الان مدتیه که سمت راست گردنم و شونه راستم عجیب درد میکنه و تیر میکشه. هرچی فک میکنم نمیفهمم آخه من که با اون سمت بدنم کاری نمیکنم پس چرا اینطوری میشه. بالاخره اما فهمیدم. نیست من دست چپم حکمن خدا قلبمو برعکس همه آدما چپونده توی سمت راست قفسه سینه ام!! اینکه شونه و گردنم از سمت راست تیر میکشه واسه اینه که قلبم تیر میکشه!!! ببین تورو خدا توی جوونی ناراحتی قلبی گرفتم!
من در دو مورد خیلی عمده به مادربزرگ عزیزتر از جانم رفتم. یکی اون خال روی دستمونه که هرجا باهم بریم همه میفهمن. یکی هم در میزان علاقه به غذاهای تند و فلفلی. من میتونم یه غذای بینهایت تند و با لذت بخورم. یادمه با یه جمعی نهار میخوردیم و غذای تندی سرو میشد... همه واسه خودشون کشیدن و مشغول شدن. دقیقن تمام اون جمعیت یک قاشق توی دهنشون گذاشتن و دقیقن قاشق رو بدون اینکه دست بخوره از دهنشون در آوردن! چه کار زشتی واقعن! من اما دو تا کفگیر کامل خوردم و اگر روم میشد بیشترم میخوردم.
راستی دوست دارم بدونم شماهایی که دوستامین و اینجا رو میخونید چه تصوری از من دارید؟ چه به لحاظ قیافه چه به لحاظ شخصیتی. حتمن برام ذهنیتتون رو بنویسید. البته به جز اونایی که منو دیدن چون دیگه ذهنیت نمیشه واقعیت میشه!
به یه بازی هم دعوت شدم از طرف Medicineman عزیز.
اگر بهم بگن یه روز از عمرم مونده چیکار میکنم؟
واقعیتش واسم جالب بود و به پاسخی که دوستام به این سوال داده بودن خیلی دقت کردم.
من اگر بدونم فردا میمیرم به هیچ کسی نمیگم و اون یه روز رو تنهای تنها میگذرونم. پیش عزیزانم نمیمونم چون هم واسه من سخته جدا شدن ازشون و هم واسه اونها. در نتیجه بهتره نه اونها رو اذیت کنم نه خودمو. به منظور عذرخواهی و دل به دست آوردن هم پیش هیچ کس نمیرم چون اونی که بخواد منو به خاطر مردنم ببخشه همون بهتر که نبخشه. یه بخش روزو میشینم با خداجونم حرف میزنم که هنوزم نمیدونم راجع به چی. بعدشم وصیت میکنم همه اعضامو ببخشن به کسایی که نیازمند اهدای عضون. در نهایتم اون کفش خوشگل پاشنه بلندهامو که معمولن به علت بلندی قد هیچ وقت نمیپوشم رو پام میکنم و تنهایی میرم سینما و بهترین فیلم روی پرده رو میبینم. بعدشم میرم اون رستوران هندی که عاشق غذاهاشم و یک غذای تند و عالی با انوع و اقسام مخلفات سفارش میدم و لذتشو میبرم. دیگه همین دیگه. بعدم پیش به سوی خدا.
یه جمله شش کلمه ای هم باید بگم اگر درست فهمیده باشم...
حرفی نمونده باقی... سکوت حرف آخر...
برای من

