برای خود مینویسم. که خلق کنم یا بشکنم...

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده توسط  ایده در  جمعه 24 خرداد ماه سال 1387،  2:34 PM

@هیچ وقت در مورد تقلب کردن عذاب وجدان پیدا نکردم. دوران دانشجوییم هم کم تقلب نکردم. اما نکته مهم این بود که همیشه باید یه انگیزه ای از تقلب کردن میداشتم. خیلی وقتا نمره انگیزه خوبی نبود. لااقل برای من. خیلی وقتام تقلب کردن جنبه fun داشت واسم. چند تا دوست برقی داشتم یادمه سر امتحاناشون جوابای اشتباه به هم میرسوندن تا نمره بقیه کم بشه! بیتا جون به خدا ربطی به تو نداشتا!!! اما بچه های دانشکده ما خوب بودن تو تقلب کردن. سال به دوازده ماه با خیلیا سلام و علیک نداشتیم اما روز امتحان سر همین تقلبها کلی با هم رفیق میشدیم.

یادمه یه درسی داشتیم که اصلنم درس سختی نبود اما استادش عادت داشت سر امتحانهاش یه عالمه سوال بده با وقت خیلی خیلی کم. من و دوتا از بچه ها باهم قرار گذاشتیم سر امتحان این استاد سوالها رو تقسیم کنیم. در واقع مطالب کتابو هم تقسیم کردیم. سر امتحان استاد بدجنس 4 تا سوال داده بود هر سوال 6 تا بخش. 1.5 ساعتم وقت! ما هم سوالها رو تقسیم کردیم و تقبلی کردیم جانانه. تمام سوالا رو هم حل کردیم. نمره ها رو که دادن عجیببببب نمره ما سه تا کم شده بود. پرو پرو رفتیم اعتراض. استاد چون وقت نداشت به سه تامون گفت با هم بریم اعتراض. پرو پرو سه تامون سه تا برگه کپی همو جلو استاد گذاشتیم و معلوم شد دقیقن سر یه سوال استاد عزیز ما متوجه منطق پشت راه حل ما نشده. پرو پرو سه تامون یه راه حل رو بهش توضیح دادیم و بنده خدا به هر سه مون نمره شو داد و کلی خوش خوشانمون شد و شدیم جزو نمره خوبای کلاس! الان که فکر میکنم میبینم اون بنده خدا اونقدرم احمق نبود که نفهمه چه تقلب جانانه ای کردیم ما... فقط به رومون نیاورد! تیریپ جوانمردی و اینا...

@سر همین تقلب یه خاطره دیگه هم یادم اومد که دوست دارم بنویسم. اولین روز دانشگاه معمولن واسه ورودیهای جدید برنامه خاصی میذارن که با رشته و ... آشنا بشن. ما هم همینطور. روز اول دانشگاه بچه های سال بالاییمون واسمون برنامه گذاشته بودن. یادمه وسطای روز مارو بردن توی یه کلاس درسی و فوری یه عالمه برگه سوال جلو رومون گذاشتن و گفتن این یه امتحان مهمه که از همه ورودیهای جدید گرفته میشه و هر کی توش نمره نیاره یه عالمه پیش نیاز میخوره بهش... ماها همه شکه... بدون آمادگی هممون رو نشونده بودن امتحان درسی رو بدیم که هیچ وقت نخوندیمش!! در واقع اون درس رو ما 4 ترم بعد جزو دروس تخصصیمون باید پاس میکردیم. همه ترسیده بودن اساسی. شروع کردیم به حل سوالها یا در واقع تلاش برای حل سوالها و من به شخصه هیچ سوالی رو نتونستم حل کنم. کلی هم ما رو ترسوندن که به هیچ وجه تقلب نکنید و اگر تقلب کنید از دانشگاه میندازیمتون بیرون! ما هم سرمون رو ورقه خودمون مث بچه مثبتها یهو دیدیم مراقب جلسه شروع کرد سر یه دختری که داشت امتحان میداد جیغ کشیدن... دختره رو به جرم تقلب کردن گرفتن و اونقدر باهاهش دعوا کردن که نمیدونید... قلب همه ماها تالاپ و تولوپ میزد اونم روز اول دانشگاه! دختره هم گریه کنان التماس میکرد که ببخشید و ... سر اون امتحان حالی از ما گرفته شد گه نگو... روز اول دانشگاه با دعوایی که با اون دختره شد و امتحانی که هیچیشو بلد نبودیم مثل زهر مار شد واسمون. اون روز یکی از معدود لحظاتی بود که حس کردم ذهنیت بقیه از جایی که من درس میخونم تا حدی درسته.

آخر اردوی اون روز فهمیدیم که قضیه اون امتحان و تقلب اون دختره و دعواها همه سرکاری بوده و میخواستن الکی ما رو بترسونن و خلاصه آخر اردو کلی خندیدیم از دست سال بالایی های بدجنس واسه شیطونیاشون. اون دختری هم که تقلبشو گرفتن یکی از همون سال بالاییها بود که یواشکی خودشو قاطی ما سال اولیا کرده بود و خلاصه نقش بازی میکرد...

این بود خاطره من! جوونی یادت بخیر!

Loosely based on WordPress theme, Personal
Designed especially for 4me