سرم سنگینه... دیروز اندازه یه دنیا خوابیدم. تا ساعت دوازده ظهر. بیداربودنم فقط تا دو و نیم بعد از ظهر ممکن بود. دو و نیم تا 5 و نیم دوباره خواب بودم. ساعت یازده شبم دوباره خوابیدم تا 7 صبح. یه جور ضعف وجودمو گرفته. یه جور ناامیدی. شاید برای اولین بارها باشه که به ناامیدی اقرار میکنم. نه که فکر کنی این جمله رو تکرار میکنم نه! اما این بار ناامیدی چیره شده. هست. شاید به روم نیارم. شاید خودمو بزنم به اون راه اما...
هلوی نوبرونه خوردم امروز. طعمش به دل نشست. اولین هلو رو که خوردم ناخوداگاه دو قطره از آبش ریخت روی میز. حس اینکه با دستمال کاغذی تمیزش کنم رو نداشتم. هلوی دوم گفتم حواسمو جمع میکنم... اما باز هم... هلوی سومو که خوردم سکسکهام گرفت. ربطشو خودمم نمیدونم.
یکی توی وبش نوشته بود خوشحالی خوشحالی میاره و ناراحتی ناراحتی میاره. من غم دارم یعنی غم بازم در راهه؟ خیلی قانون ناجوانمردانهای به نظر میاد.
گاهی وقتها دلم واسه مامان بابا میسوزه. حس میکنم تحمل کردن یه آدمی مثل من خیلی سخته... خیلی صبورن که منو تحمل میکنن. خیلی کم طاقت شدم. خیلی دل نازک شدم. اونها که تقصیری ندارن.
گاهی وقتها به مامان بابام حسودیم میشه. نزدیک به سی ساله که با همن. سخت و آسون. تلخ و شیرین همشو کنار هم بودن. اما هنوز همونطوری عاشق همن. چیزی کم نشده. چیزی عادی نشده. کیفیتی که من توی زندگی امروزیها نمیبینم. منم امروزیم. گاهی میترسم منم دچر روزمرگی همین امروزیها بشم توی زندگی مشترک. اما از طرفی منم بچه همون پدر مادرم... از کجا معلوم مثل اونها نشم؟ ژنتیک مقدمه یا چیرگی دوره و زمونه؟!
من خستهام. انگار دوستم نداشته باشی... همون حسو دارم. انگار بخوای یه چیزیو بهم ثابت کنی و من نفهمم... همون حسو دارم. کاش لااقل میگفتی کجای کارم ایراد داره که اینطوری میخورم به دیوار...
خدایا... ذخیره انرژی مثبتم ته کشیده. وای که چقدر سرم درد میکنه...
برای من

