برای خود مینویسم. که خلق کنم یا بشکنم...

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده توسط  ایده در  پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387،  10:55 AM

من دست چپم. ازون مدلایی که همه کارامو با دست چپم انجام میدم و دست راست واسم فقط حکم یه دست کمکی داره. الان مدتیه که سمت راست گردنم و شونه راستم عجیب درد میکنه و تیر میکشه. هرچی فک میکنم نمیفهمم آخه من که با اون سمت بدنم کاری نمیکنم پس چرا اینطوری میشه. بالاخره اما فهمیدم. نیست من دست چپم حکمن خدا قلبمو برعکس همه آدما چپونده توی سمت راست قفسه سینه ام!! اینکه شونه و گردنم از سمت راست تیر میکشه واسه اینه که قلبم تیر میکشه!!! ببین تورو خدا توی جوونی ناراحتی قلبی گرفتم!

من در دو مورد خیلی عمده به مادربزرگ عزیزتر از جانم رفتم. یکی اون خال روی دستمونه که هرجا باهم بریم همه میفهمن. یکی هم در میزان علاقه به غذاهای تند و فلفلی. من میتونم یه غذای بینهایت تند و با لذت بخورم. یادمه با یه جمعی نهار میخوردیم و غذای تندی سرو میشد... همه واسه خودشون کشیدن و مشغول شدن. دقیقن تمام اون جمعیت یک قاشق توی دهنشون گذاشتن و دقیقن قاشق رو بدون اینکه دست بخوره از دهنشون در آوردن! چه کار زشتی واقعن! من اما دو تا کفگیر کامل خوردم و اگر روم میشد بیشترم میخوردم.

راستی دوست دارم بدونم شماهایی که دوستامین و اینجا رو میخونید چه تصوری از من دارید؟ چه به لحاظ قیافه چه به لحاظ شخصیتی. حتمن برام ذهنیتتون رو بنویسید. البته به جز اونایی که منو دیدن چون دیگه ذهنیت نمیشه واقعیت میشه!

به یه بازی هم دعوت شدم از طرف Medicineman عزیز.

اگر بهم بگن یه روز از عمرم مونده چیکار میکنم؟

واقعیتش واسم جالب بود و به پاسخی که دوستام به این سوال داده بودن خیلی دقت کردم.

من اگر بدونم فردا میمیرم به هیچ کسی نمیگم و اون یه روز رو تنهای تنها میگذرونم. پیش عزیزانم نمیمونم چون هم واسه من سخته جدا شدن ازشون و هم واسه اونها. در نتیجه بهتره نه اونها رو اذیت کنم نه خودمو. به منظور عذرخواهی و دل به دست آوردن هم پیش هیچ کس نمیرم چون اونی که بخواد منو به خاطر مردنم ببخشه همون بهتر که نبخشه. یه بخش روزو میشینم با خداجونم حرف میزنم که هنوزم نمیدونم راجع به چی. بعدشم وصیت میکنم همه اعضامو ببخشن به کسایی که نیازمند اهدای عضون. در نهایتم اون کفش خوشگل پاشنه بلندهامو که معمولن به علت بلندی قد هیچ وقت نمیپوشم رو پام میکنم و تنهایی میرم سینما و بهترین فیلم روی پرده رو میبینم. بعدشم میرم اون رستوران هندی که عاشق غذاهاشم و یک غذای تند و عالی با انوع و اقسام مخلفات سفارش میدم و لذتشو میبرم.  دیگه همین دیگه. بعدم پیش به سوی خدا.

یه جمله شش کلمه ای هم باید بگم اگر درست فهمیده باشم...

حرفی نمونده باقی... سکوت حرف آخر...

نوشته شده توسط  ایده در  دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387،  08:45 AM

خوابم... اما همیشه وقتی خوابم هم می‌دونم که خوابم.

صدای موبایل توی اتاقم میپیچه... اس‌ام‌اس دارم. میدونم که نصفه شبه... اس‌ام‌اسای نصفه شب همیشه هیجان انگیزن! چشممو باز میکنم. یه حس عجیبی وجودمو میگیره. دوست دارم حدس بزنم اون اس‌ام‌اس چیه؟ کی فرستادش؟ حتمن یکی نصفه شب خوابمو دیده و از خواب پریده و نتونسته جلوی خودشو بگیره و اس ام اس داده!!! سعی میکنم حدس بزنم کیه... نمیشه حدسی زد... سعی میکنم انتخاب کنم دوست دارم از کی باشه... اما قبل از اینکه ذهنم کسی رو انتخاب کنه می‌پرم و گوشیمو بر می دارم...

یه شماره عجیب 5 رقمی... و کلی عدد و رقم...

شهری...

بین شهری...

پیام کوتاه...

و...

 

اولش معنی این اعدادو نمیفهمم... اما بعد چند ثانیه... تنها چیزی که توی دلم میگم اینه...

تف تو روحت ای مخابرات! نصفه شبم ولمون نمیکنی...

وقتی به تختم برمیگردم همش دارم فکر میکنم خدایا چرا این دوره اینقدر زیاد شده صورتحسابم؟

 

PS: یه نظریه هست که میگه حداقل دونفر توی این دنیا هستن که حاضرن به خاطرت بمیرن... یه نظریه دیگه هم هست که میگه آدمها میتونن با 9 تا لینک به هر آدمی! هر آدمی! توی این دنیا مرتبط بشن! منم دلم میخواد یه نظریه بدم... یکی توی این دنیا هست که ممکنه شب و روز به تو فکر کنه! بدون اینکه تو حتی فکرشو بکنی. بدون اینکه حتی به ذهنت خظور کنه. پس خدا رو شکر کن. شکر کن به خاطر داشتن کسی که تو شاید حتی نشناسیش اما اون شب و روز به یادته. خدا رو شکر کن.

نوشته شده توسط  ایده در  جمعه 24 خرداد ماه سال 1387،  2:34 PM

@هیچ وقت در مورد تقلب کردن عذاب وجدان پیدا نکردم. دوران دانشجوییم هم کم تقلب نکردم. اما نکته مهم این بود که همیشه باید یه انگیزه ای از تقلب کردن میداشتم. خیلی وقتا نمره انگیزه خوبی نبود. لااقل برای من. خیلی وقتام تقلب کردن جنبه fun داشت واسم. چند تا دوست برقی داشتم یادمه سر امتحاناشون جوابای اشتباه به هم میرسوندن تا نمره بقیه کم بشه! بیتا جون به خدا ربطی به تو نداشتا!!! اما بچه های دانشکده ما خوب بودن تو تقلب کردن. سال به دوازده ماه با خیلیا سلام و علیک نداشتیم اما روز امتحان سر همین تقلبها کلی با هم رفیق میشدیم.

یادمه یه درسی داشتیم که اصلنم درس سختی نبود اما استادش عادت داشت سر امتحانهاش یه عالمه سوال بده با وقت خیلی خیلی کم. من و دوتا از بچه ها باهم قرار گذاشتیم سر امتحان این استاد سوالها رو تقسیم کنیم. در واقع مطالب کتابو هم تقسیم کردیم. سر امتحان استاد بدجنس 4 تا سوال داده بود هر سوال 6 تا بخش. 1.5 ساعتم وقت! ما هم سوالها رو تقسیم کردیم و تقبلی کردیم جانانه. تمام سوالا رو هم حل کردیم. نمره ها رو که دادن عجیببببب نمره ما سه تا کم شده بود. پرو پرو رفتیم اعتراض. استاد چون وقت نداشت به سه تامون گفت با هم بریم اعتراض. پرو پرو سه تامون سه تا برگه کپی همو جلو استاد گذاشتیم و معلوم شد دقیقن سر یه سوال استاد عزیز ما متوجه منطق پشت راه حل ما نشده. پرو پرو سه تامون یه راه حل رو بهش توضیح دادیم و بنده خدا به هر سه مون نمره شو داد و کلی خوش خوشانمون شد و شدیم جزو نمره خوبای کلاس! الان که فکر میکنم میبینم اون بنده خدا اونقدرم احمق نبود که نفهمه چه تقلب جانانه ای کردیم ما... فقط به رومون نیاورد! تیریپ جوانمردی و اینا...

@سر همین تقلب یه خاطره دیگه هم یادم اومد که دوست دارم بنویسم. اولین روز دانشگاه معمولن واسه ورودیهای جدید برنامه خاصی میذارن که با رشته و ... آشنا بشن. ما هم همینطور. روز اول دانشگاه بچه های سال بالاییمون واسمون برنامه گذاشته بودن. یادمه وسطای روز مارو بردن توی یه کلاس درسی و فوری یه عالمه برگه سوال جلو رومون گذاشتن و گفتن این یه امتحان مهمه که از همه ورودیهای جدید گرفته میشه و هر کی توش نمره نیاره یه عالمه پیش نیاز میخوره بهش... ماها همه شکه... بدون آمادگی هممون رو نشونده بودن امتحان درسی رو بدیم که هیچ وقت نخوندیمش!! در واقع اون درس رو ما 4 ترم بعد جزو دروس تخصصیمون باید پاس میکردیم. همه ترسیده بودن اساسی. شروع کردیم به حل سوالها یا در واقع تلاش برای حل سوالها و من به شخصه هیچ سوالی رو نتونستم حل کنم. کلی هم ما رو ترسوندن که به هیچ وجه تقلب نکنید و اگر تقلب کنید از دانشگاه میندازیمتون بیرون! ما هم سرمون رو ورقه خودمون مث بچه مثبتها یهو دیدیم مراقب جلسه شروع کرد سر یه دختری که داشت امتحان میداد جیغ کشیدن... دختره رو به جرم تقلب کردن گرفتن و اونقدر باهاهش دعوا کردن که نمیدونید... قلب همه ماها تالاپ و تولوپ میزد اونم روز اول دانشگاه! دختره هم گریه کنان التماس میکرد که ببخشید و ... سر اون امتحان حالی از ما گرفته شد گه نگو... روز اول دانشگاه با دعوایی که با اون دختره شد و امتحانی که هیچیشو بلد نبودیم مثل زهر مار شد واسمون. اون روز یکی از معدود لحظاتی بود که حس کردم ذهنیت بقیه از جایی که من درس میخونم تا حدی درسته.

آخر اردوی اون روز فهمیدیم که قضیه اون امتحان و تقلب اون دختره و دعواها همه سرکاری بوده و میخواستن الکی ما رو بترسونن و خلاصه آخر اردو کلی خندیدیم از دست سال بالایی های بدجنس واسه شیطونیاشون. اون دختری هم که تقلبشو گرفتن یکی از همون سال بالاییها بود که یواشکی خودشو قاطی ما سال اولیا کرده بود و خلاصه نقش بازی میکرد...

این بود خاطره من! جوونی یادت بخیر!

2  3  4  5  Previous
Loosely based on WordPress theme, Personal
Designed especially for 4me