برای خود مینویسم. که خلق کنم یا بشکنم...

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده توسط  ایده در  یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387،  07:59 AM

بدینوسیله بیسیار بیسیار دوست داریم اعلام کنیم...

پرسپولیس متشکریممممممممممممممممممممممممممم

بهتر از این... زیباتر از این... رومانتیک تر از این... واقعن نمیشد. عجب بردی! عجب بردی!!!! دوستت دارم!

نوشته شده توسط  ایده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387،  4:22 PM

نشستم و فکر و ذهنمو رها کردم... دوست دارم ببینم تا کجاها میره... به کجاها سرک میکشه

دلم میخواست پزشک میشدم. اون موقعها هیچ وقت این علاقه رو در خودم نمیدیدم. اما الان... یکی از افسوسهام اینه که چرا پزشک نشدم. دلم میخواست پزشک باشم.

دلم میخواست قدم کوتاهتر بود. دلم میخواست وقتی میرم قائم یا تیراژه از کنار مغازه های کفش فروشی اونقدر تند و سرسری نگذرم و بتونم با لذت هرچه تمامتر کفشهای پاشنه داری رو که اندازه پاشنشون آدم رو به آسمونها میبره پرو کنم، بپوشم و تو مهمونیها همش به این فکر نکنم که اگر فلان کفشو بپوشم از 90 و چند درصد آدمهای توی مهمونی بلندتر میشم.  

دلم میخواست کدبانو میشدم... یه خانوم کدبانو که آشپزیش عالیه و همه از دستپختش تعریف میکنن. دلم میخواست یه خونواده داشتم یه خونه کوچیک و قشنگ. دلم میخواست میفتادم به جون خونمو میسابیدمش.

دلم میخواست میرقصیدم. دلم میخواست رقص رو حرفه ای یاد میگرفتم. میرفتم توی گروههای رقص درست حسابی و پشت خواننده ها میرقصیدم! دلم میخواست خودم انتخاب میکردم برای کی برقصم. دلم میخواست برقصم تا آخر دنیا...

دلم میخواست لاغر تر از این بودم. دلم میخواست اونقدرررر لاغر بودم که کسی جرات نمی کرد بهم دست بزنه مبادا بشکنه استخونهام!

دلم میخواست یه روز جای این دخترکهایی که توی خیابون میبینم و همیشه توی ذهنم جای سوال دارن زندگی میکردم. دلم میخواست بچشم طعم زندگیشونو. دلم میخواست بی خیال بودم و هیچ چیز جز رنگ موهام و لنز چشمام و مدل لباسهام برام مهم نبود. دلم میخواست یه بانک پول میداشتم و خرجش میکردم تا آخر دنیا.

دلم میخواست هیچ چیز به هیچ جام نبود.

دلم میخواست میرفتم اون ور دنیا... تنهای تنها. دلم میخواست واسه خـــــودم زندگی میکردم تا آخر دنیا.

دلم میخواست دختر یه خونواده مذهبی باشم که هر روز توش مولودی یا روضه؟ برگزار میشه. دلم میخواست بوی غذای نذری هر روز خونمون رو پر کنه. دلم میخواست یه روز زن همسایه منو واسه پسرش میپسندید و به همین راحتـــــی زنش میشدم!

دلم میخواست طعم مستی شراب رو میچشیدم. گو اینکه همه اعتقاد دارن نخورده همونطور مستم... اما دوست داشتم یه بار طعم مستی با شرابو هم میچشیدم.

دلم میخواست برم کنسرت جنیفر لوپز!

دلم میخواست تا آخر دنیا با هم تانگو میرقصیدیم...

اما واقعیت اینه که تو با یکی و منم با یکی دیگه میرقصم.

واقعیت اینه که فرصتشو ندارم برنامه ریزی کنم پاشم برم اون ور دنیا یه کنسرت و بعدشم هیچی...

واقعیت اینه که متنفرم از مشروب.

واقعیت اینه که روح من تحمل اینطور زندگی کردنو نداره.

واقعیت اینه که سرشت هیچ آدمی به تنهایی خو نداره.

واقعیت اینه که من خیلی حواسم به همه چیز و همه کس هست.

واقعیت اینه که من خودمو همینطوری ساده دوست دارم.

واقعیت اینه که هیکلمو همینطوری دوست دارم.

واقعیت اینه که حق هرگونه بهره برداری از جسم و روحم انحصارن مال یه نفره.

واقعیت اینه که منم خیلی ساده درگیر روزمرگیهام میشم و زود اون هیجانشو از دست میده واسم.

واقعیت اینه که همیشه خدا رو به خاطر قد بلندم شکر گفتم.

واقعیت اینه که هر چی دارم رو از تحصیلات خوبم و ... کم هم ندارم.

واقعیت اینه که... خدایا ازم ناراحتی؟ منو ببخش. من هیچ توجیهی واسه کاری که کردم ندارم.

واقعیت اینه که واقعیت و حقیقت همیشه یکی نیستند. عشق میتونه واقعیت باشه خوشبختی اما شاید... یک حقیقت!

PS: الهی که خوشبخت بشین. امیدوارم که دوستش داشته باشی.

PSS: چقدر تلخم... یا رب مددی

نوشته شده توسط  ایده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387،  09:15 AM

تمام این دو هفته رو جلسه بودم. صبح تا شب. حتی نهار رو توی اتاق جلسات خوردیم. میخوام دیگه بالا بیارم. کتف راستم کاملن از حالت عادی خارج شده. همش درد میکنه. خیلی خسته ام. خیلی.

هفته بعدم هم بدتر از این هفته. یه ماموریت دو روزه با مدیرعامل محترم و معاون ایشون و من! حس خوبی نیست. تنها زن جمع تو باشی اونم در مقابل کی؟ مدیرعامل و معاون. من اصلن باهاشون راحت نیستم... شرکت ما بزرگ و دولتیه. مدیرعامل واسمون خداست انگار. بعد تو بخوای باهاشون بری یه کشور دیگه و شام و نهار بری بیرون. بری خرید بری شهرو بگردی و ... وای نه.

دیروز توی جلسه یکی از آقایون هندی محترم موقع نهار اومدن کنار من جلوس نمودن و از در و دیوار حرف زدن. بعدشم میگن میشه ایمیلتون رو بدید؟ خودشونم ریلکس جلوی اون همه مدیر و معاون عزیز برداشت و کارتشو داد به من. بعدشم میگه من ایمیلمو میدم. شما هم کارتتونو بدین تا وقتی من رفتم هند بتونیم به هم ایمیل بزنیم. پشت بندشم میگه من هر روز ایمیلمو چک میکنم. تو چطور؟ منم میگم خوب بله. منم همینطور. میگه خوبه! و میخنده. آبرو میمونه واسه آدم اینطوری؟ مرتیکه گنده. بعد از جلسه همکارم میگه... بالاخره ایمیلتو دادی بهش؟ منتظره ها... و اینبار من باید به روی خودم نیارم.

مینویسم که یادم بمونه که دیروز 5امی بود! میخوام بشمرمشون... تا یادم بمونه چندمی هستی تو؟

من خیلی خوشبختم. گاهی وقتها یادم میره. وقتی امروز صبح بارون به این قشنگی زد وقتی بوی خاک نم خورده بلند شد وقتی قطرات بارون به صورتم خورد... دوباره یادم اومد که چقدر خوشبختم. دویاره انرژی گرفتم. خدایا ممنونم.

2  3  4  Previous
Loosely based on WordPress theme, Personal
Designed especially for 4me