برای خود مینویسم. که خلق کنم یا بشکنم...

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده توسط  ایده در  شنبه 31 فروردین ماه سال 1387،  3:50 PM

ایده شکمو وارد جلسه که میشه چشمش به شیرینی‌های خوشمزه‌ای میفته که بسیار چشم‌نوازن. بیشتر که دقت میکنه میبینه اون نوع شیرینی رو فقط توی یه بشقاب گذاشتن! پس گوله میکنه و میره دقیقن روی همون صندلی میشینه که شیرینی‌های کذایی رو جلوش گذاشتن. گو اینکه دقیقن اینطوری میفته کنار معاون محترم! اما عیب نداره. شیرینیه میارزه! جلسه شروع میشه. ایده منتظر نشسته که چایی بیارن و شیرینیه رو استاد کنه. القصه... چند دقیقه‌ای نگذشته بود که به همکار محترمِ ایده گیر داده میشه که باید گزارش فلان پروژه رو به صورت پرزنتیشن بده. یارو رفت لپ تاپ آورد و از شانس خوب ایده عزیز، کابل شبکه لپ تاب لعنتی دقیقن کنار همون صندلی بود که ایده روش نشسته بود. ایده چیکار کرد؟ در حالی که 4 تا فحش نثار همه کرد از روی صندلی بلند شد و جاش رو داد به همکار محترم و با شیرینی ها خداحافظی کرد!

نه اشتباه نشه. این داستان نیست. واقعیته.

ماها پشت این پنجره خیلی میتونیم متفاوت بنمائیم... "من" میتونم مخاطبایی داشته باشم که خیلی دوستم داشته باشن یا بهتره بگم خیلی واسشون جذاب باشم و همین "من" میتونم از دید همون مخاطب‌ها خیلی بیمزه باشم. قبلن‌ها در جایی دیگه روزمره مینوشتم. "خیلی" روزمره. اینکه از صبح تا شب خوردم و خوابیدم و کِی رفتم و کِی آمدم و با کی بودم و فخری چی گفت و مهری چی نگفت... اینجا اومدم که دیگه ادامش ندم اون روزمره ها رو. هر چند که عملن نوشته‌هام دارن رنگ و بوی همون روزمره‌ها رو میگیرن.

قضیه "جالب" اینه که کسایی بودن که میومدن و میخوندن اونجا رو و کلی کامنت هوا میکردن و کلی شش و بش داشتیم باهم! با یه سریهاشون بدون اینکه بگم صاحاب "اینجا" همون صاحاب "اونجا" ست، شروع به ایجاد یه رابطه جدید کردم!! هیچ علاقه‌ای نشون ندادن! نتیجه اخلاقی قضیه این میشه که: همه ما آدمها از اون روزمرگی که توش گیر کردیم یه جورایی دل خوشی نداریم. اما همین روزمره‌های بی‌مزه واسه یه آدم بیرونی اونقدر جذاب میشه که اگر ازش کمی دور بشی ممکنه این ایده دیگه براشون مهم نباشه.این که اون کیه؟ چیه؟ چه هویتی داره؟ چه شخصیتی داره؟

پ.ن.

امروز قراره یک طلسم شکسته بشه...

نوشته شده توسط  ایده در  چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387،  10:32 AM

اوایل وقتی با خارجی‌ها جلسه داشتم کلی عذاب می‌کشیدم. هیچ خارجی غیرمسلمونی نمی‌تونه سنسی داشته باشن که ما ایرانی‌ها چرا اینطوری هستیم؟ برای من که یه خانومم همیشه برخورد باهاشون سخت بوده. اوایل که تجربم کم بود می‌رفتم پشت آقایون قایم میشدم که کسی زیاد منو نبینه که بخواد باهام دست بده (بله می‌دونم الانه دست دادن میون آدمها اصلن چیز غریبی نیست و خیلی جاها حتی خیلی شرکتها همه راحت با هم دست می‌دن. اما ما یه شرکت دولتی هستیم و این کارها عملن و واقعن و خلاصه همه جوره ممنوعه!). بعدها کم کم یاد گرفتم که با اعتماد به نفس تمام برم جلو و سلام و احوال‌پرسی کنم و با صدای بلندتر از اعتماد به نفسم بگم ببخشید... من نمیتونم با شما دست بدم و یه لبخند ملیح به پهنای صورتم بزنم و برم بشینم سر جام. آقایون خارجی هم بنده‌های خدا تا 1 دقیقه مات و مبهوت و در حالیکه دستشون توی هوا پخش و پلا مونده فکر میکنن که چرا؟ و منم جواب این چرا رو نمی‌دونم! یه بار یکیشون (که ظاهرن عادت به نگه‌داشتن علامت سوالای اینطوری توی ذهنش نداشت) این طوری برخورد کرد:

مرد دستاشو دراز میکنه و منتظره که من باهاش دست بدم. منم فوری در جواب میگم...

Sorry Sir I cant shake hands with you.

مرد در حالیکه اصلن نمیتونه دلیل دست ندادن منو بفهمه و داره فکر میکنه (که حتمن من توی دست دادن یه مشکل شخصی دارم مث کثیف بودن دستهام احیانن! یا شاید اینکه دستم عرق کرده که نمیتونم دست بدم یا شایدم خیلی وسواسیم و فکر میکنم اگر دست بدم میکروبهای دست اون آقا به دستای من منتقل میشه!!!!) یه راه حل عالی به ذهنش میرسه و یه لبخند ملیح بهم میزنه  و در حالی که سعی میکنه منو به خاطر تمام اون مشکلاتی که توی ذهنش تجسم کرده به بهترین شکل ممکن درک کنه میگه...

Ok no problem lets do this.

و با خیالی آسوده آغوشش رو باز میکنه و به من نزدیک میشه تا به جبران دست ندادن‌مون بغلم کنه و سلام و احوال‌پرسی شو انجام بده!!!

منم در حالیکه جلوی مدیران محترم شرکت که همشون یه لبخند عجیب و غریب روی لباشون نقش بسته دارم از خجالت میرم توی زمین فوری جا خالی می‌دم و میگم...

Oh you know, in our culture this action is much more badly than shaking hands.

و سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم!

 

اینکه خوبه! توی یکی از سفرایی که با مدیران ارشد و یکی از اعضای هیأت مدیره محترم شرکت رفته بودم (در حالیکه وقتی با اون جماعت میری سفر خارجی باید کاملن با مانتو و روسری در انظار عمومی و جلسات حاضر بشی و حق نداری از پوشش اسلامی خودت تخطی کنی) که اتفاقن و بدبختانه اولین تجربه سفر خارجی در کنار یه هیأت مردونه و کاملن دولتی بود، توی فرودگاه فلان کشور برای بازرسی کامل منو مجبور کردن که لباسهامو در بیارم! چون فکر میکردن احتمالن پوشیدن اون همه لباس وقتی هیچ اجباری بهش نداری (البته از نظر اونها) دال بر ارتکاب یه کار غیرقانونیه! مثل جاسازی موادمخدر یا چه میدونم لابد بمب!!! القصه... جلوی اون همه مدیر و معاون که همه منتظر من بودن که بهشون برسم و داشتن نگام می کردن تمام لباسهای رو مو از تنم درآوردن و انداختن زیر دستگاه... لازم نیست از احساس خودم چیزی بگم... واقعن لازم نیست... هیچ وقت خاطره اون روز و شرمی که توی وجودم بود از ذهنم پاک نمیشه.

نوشته شده توسط  ایده در  دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387،  09:20 AM

بسیار لذت می‌برم جدیدن‌ها از آهنگای محسن چاوشی. بسیااار. متاسفانه فقط هم توی تاکسی و بیرون موفق می‌شم گوش بدمشون. از توی نت هم هر چی تلاش کردم نتونستم دانلود کنم. اینه که عزممو جزم کردم که برم سی‌دی هاشو بخرم. یه بار هم تلاش کردم اما مغازه سی‌دی فروشی مدنظر من بسته بود. اینا رو نوشتم که بگم من از رو نمیرم. میخرم اون سی‌دی ها رو.

خیلی جدیدن‌ها برنامه‌مند شدم. زندگیم تر و تمیز و مرتب. برنامه‌هام تر و تمیز و مرتب. روزها می‌رن و می گذرن. همه چیز روی نظم. برای من یه جنبه‌هائیش خیلی خوبه. برنامه دارو واسه ورزش. کتاب خوندن. دعا و نیایش. دیدن بعضی برنامه های تلویزیونی... همه چیز خوب داره جلو میره. فقط من صبرم کمه. دیگه طاقت انتظار ندارم. ریزه ریزه روحم سائیده شده. چند ساله ... نمی‌خوام بهش فکر کنم. خدا رو شکر هیچ وقت توی گذشته زندگی نکردم. تجربه‌های سخت و ارزشمندی رو گذروندم. اما الان نه افسوس میخورم نه ناراحتم نه هیچی. گاه گاهی ته دلم یه سوزش خفیفی ایجاد می‌شه... مثل امروز صبح که از خواب پا شدم و یادم اومد که دیشب خوابتو دیدم. اما این هم می گذره. بازم ممنون از س عزیزم که با حرفش خیلی بهم آرامش داد. آره... من پاداش صبرمو میگیرم. مطمئنم...

بحث زندگی تر و تمیز و مرتب بود... خیلی خوب و عالیه... اما دوست دارم یه باد بیاد و همه چیزشو به هم بریزه. همه چیزشو "قشنگ" به هم بریزه... اصلن بشه یه زندگی نو. جدید. تازه تازه. که باید دوباره بسازیش و تر و تمیز و مرتبش کنی. خیلی از آدمهای دور و برم از این روزمرگی زودتر از من به تنگ آمدن. من "الان" حضور این روزمرگی ها رو دارم حس می‌کنم. همه چیز خوبه... من اما یه انقلاب می‌خوام. دیگه نمی‌خوام بازیگر نقش روزمرگی‌های خودم باشم. من دنبال تازگیم. دنبال اون جوونه نو و سبز و تازه‌ایم که روی تنه یه درخت تنومند و محکم قراره زده بشه... من اون تنه رو ساختم. مواظبش بودم. من اون تنه رو پرورش دادم. نه خودم تنها. با کمک همه... حالا منتظر جوونه های نو به نو هستم. جوونه‌ای که بزنه بیرون و بهش برسم. مواظبش باشم. با کلی ناز و نوازش و وسواس رشدش بدم. بزرگش کنم. در برابر باد و ناملایمات مواظبش باشم... دوستش داشته باشم. اونقدر هواشو داشته باشم تا بشه یه شاخه... یه شاخه محکم و استوار. شاخه‌ای که کم کمک خودش بشه بنیاد جوونه‌های نوی دیگه...

تو مث بارون...

اومدی عاشق و آشِنا...

اومدی خنده شد گریههام...

تورو میخواسته دل از خدا...

اگه نباشی میرسه غربت از راه دور...

نمیره سایه از شهر نور...

میشکنه عاقبت این غرور...

تو باشی، پاییز چشمای من بهارو می بینه...

به دل بیخاطرهم عطر زیبای گذشته میشینه...

تورو تو گذشته میبینه...

تویی عشق دیرینه...

 

صدای من با نبودن تو ترانه کم داره..........................

 

پ.ن.

البته این شعره هیچ ربطی به آهنگای محسن چاوشی نداره. :)

2  3  4  5  Previous
Loosely based on WordPress theme, Personal
Designed especially for 4me