The Secret Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387 در ساعت 4:00 PM
نویسنده : ایده
عنوان : مانتوی ...!

بعد از گذشت روزگاران عاقبت یک عدد مانتو یافت کردیم که دوست همی می‌داشتیم و قابل پوشیدن در محال کار بسیار همی‌بود! تعجیل نموده و مانتوهه را ابتیاع نمودیم! بافت مانتو کَمَکی چروک همی بود که ما دوست نمیداشتیم. فروشنده را پرسیدیم این چروکها با اتو مرتفع خواهند گشت؟ پاسخ دادند بلی! مسرور گشته و طیب خاطر پیدا کردیم! مانتو را ابتیاع کردیم و در دلمان قند انگار همی آب فراوان میگشت! در منزل با اتوی بخار به جان مانتوهه افتاده و تلاش مکرری کردیم در جهت رفع آثار چروک روی پارچه! هر چه کردیم همی نشد! کمی فحش دادیم که چرا چروک مد شده است! اما باز هم رفع نشد که نشد. بی خیال گشتیم و گفتیم ملالی نیست. ما هم کمی مد را دنبال کنیم به کسی بر نخواهد همی خورد! بگذار ما هم شیک بپوشیم و با کلاس بگردیم!

دیروز مانتو خوشگله را در محیط کار همی پوشیدیم و راستش را بخواهی متوجه نگاههای مشکوک تنی چند از همکاران گشتیم. البته کسی لفظن و کلامن چیزی به رویمان نیاورد! ما هم فکر کردیم لابد به خاطر چروک آن است اما آخر چه بگوییم که به خدا چروک مد است و این پارچه چندان هم زشت و تابلو نمی‌باشد. القصه! هر چه فکر کردیم نتیجه‌ای حاصل نگشت. مانتوی قصه ما نیز در همان روز اول چروک که بود هیچ با یه بار پوشیدن چروکتر نیز همی گشت و در انتهای دیروز به پارچه‌ای می‌مانست که در دهان گاوی بوده است و آن گاو بینوا نیز مانتوی کذایی را به جای علف نشخوار همی نموده است!

امروز مجددن به دلیل گرمای مفرط هوا و خنک بودن جنس مانتوی در دهان گاو نشخوار شده، آن را پوشیدیم. صبح جلسه‌ای همی رفتیم که یکی از همکاران کمی فضول و کمی بی‌تعارف ما نیز در آن حضور همی رسانیدند! چشمشمان که به جمال ایده با مانتوی نو روشن گردید فورن خود را به این حقیر رسانیده و لب به تعریف و تمجید ازین حقیر و مانتوی کذایی باز نمودند. در آخر هم جلوی مدیران محترم با صدایی رسا فرمودند که عجب این مانتو ... هست و بسیار ... شده‌ای! خداوند می‌داند شرممان میگردد در این صفحه مجازی حتی نقل قول همکار محترمه را بنمائیم! ما که هرچه فکر کردیم نفهمیدیم در این یک و نیم متر پارچه معمولی که همچون گونی دوخته شده است و هیچ آرایه‌ای ندارد چه نهفته است که همکاران محترم این چونین اظهارلطف مینمایند! گویی دعا دوخته‌اند و بهش چسبانده‌اند انگار!!! دوستان عزیز حالا نروند دعا را توی گوگل سرچ کنند بیایند اینجا فکر کنند ما دعا نویسیم و دعامان میگیرد و این چرت و پرتها! ما توی این وبلاگ ازین کارا نمیکنیم! تمام!



زمان ثبت : پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 در ساعت 3:28 PM
نویسنده : ایده
عنوان : Friends

احساس بیقراری میکنم. آشفته ام. هی این ور و اون ور میرم و دور خودم میچرخم. هیچ کاری به ذهنم نمیرسه که انجام بدم... یه لحظه دلم هوس میکنه سریال Friends رو ببینم. میرم سراغ دی وی دی ها. اما هر چی دی وی دی ازین فیلم دارم رو دیدم. تما اپیزودهای موجود رو حداقل دوبار دیدم. دلم میگیره... دلم میخواست Friends ببینم. بی خیال میشم. میرم ماهوراه رو روشن میکنم تا یه ذره آهنگ گوش بدم بلکه آروم بگیرم. ماهواره روشن میشه. دستم اشتباهی میره روی دکمه یه کانال نامربوط که تا حالا بازش نکرده بودم. ناگهان....... بله! تیتراژ سریال Friends رو میبنیم. باورم نمیشه. دهنم باز مونده. این Friends هست. داره این فیلمو نشون میده. تازه شروع شده. انگار این فیلمو دارن واسه من پخش میکنن. انگار دنیا دست به دست هم داده تا من این Friends رو ببینم. میشینم و نگاه میکنم. کلی میخندم. حالم خوب میشه. بیقراریم رفع میشه...

چقدر قشنگه حس کنی یه چیزی توی این دنیا فقط به خاطر تو اتفاق افتاده. کلی کیف داد...



زمان ثبت : چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 در ساعت 9:28 PM
نویسنده : ایده
عنوان : دمپایی رو مین کوبی!

 

ایده توی جلسه با معاون محترم و کارشناسان فنی

معاون محترم: هزینه مین روبی رو چقدر در نظر گرفتید؟

کارشناس محترم فنی: کیلومتر مربعی 30 دلار

معاون (در حالی که برق از چشماش پریده!): فکر کردید اونجا هم ایرانه که با یه لنگه دمپایی بیفتن توی فیلد و مین روبی کنن؟!! این چه قیمتیه؟!!

ایده (در حالی که هیچ وقت نتونسته خودشو در موقعیتهای رسمی کنترل کنه): هر هر هر...

Ps: الان که عکسو دوباره نگاه کردم متوجه شدم بس که به فارسی چیزی ننوشتم دستخطم رسمن رفته به فنا.

-----------------------

4-5 سال پیش صاحب این دستا گاهی به خودش شک میکرد از زندگی که داشت. بس که خوش بود.

3-4 سال پیش صاحب این دستا چیزایی رو تجربه کرد که هیچ وقت به ذهنشم خطور نمیکرد باهاشون مواجه بشه.

2-3 سال پیش صاحب این دستا خوووووب خودشو تو بازی زندگی شناخت.

یکی دو سال پیش ایده قصه ما فهمیده بود که هم  obsessive هست و هم paranoid...

این روزا ایده بی تفاوته به همه چیز. دیگه نه  obsessive هست نه paranoid...