الهی در جلال رحمانی و در کمال سبحانی... تو را به رحمانیتت قسم...

مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده توسط  ا در  شنبه 17 بهمن ماه سال 1388،  1:10 PM

روحم زخم شده است. زخمی چنان عمیق که هنوز از درونش خون جاریست. می‌دانی؟ حتی خنجری که روحم را زخم کرده هنوز همانجاست، در عمق روحم، خونی.

نمی‌دانم... نمی‌دانم نفس شوم کدام نامردی دامان زندگیم را گرفت. نمی‌دانم چشمان ناپاک کدامین بی‌چشم و رو مرا به این حال و روز انداخت. نمی‌دانم این جادوگر منفور و بدطینت که بود و چه کرد که این‌گونه بوم زندگیم به قیر سیاه رنگ‌آمیزی شد.  

خدایا... چنین قسمتی و حکمتی را نمی‌توانم از سوی تو پذیرا باشم. این طلسم نحس‌تر و بدشگون‌تر از آنی بود که بتوانم آن را از جانب تو تلقی کنم... 

خدایا دستم کوتاه است. جز تو کسی را ندارم. خواسته‌ام را برایت گفته‌ام. در همان جایی که هیچ کس نمی‌داند و نمی‌خواند، آنرا نوشتم. گفتم شاید چون کسی از آنجا خبر ندارد و آنرا نمیخواند، تو هم آنرا نخوانی. برای همین، اینجا می‌خواهمت که سری به آنجا بزنی و خواسته‌ام را بخوانی و آن را اجابت کنی.  

خدایا در این جهنمی که درونش افتاده‌ام، جز تو کسی نیست که مرا یاری کند. تنها چیزی که آرامم می‌کند همانیست که آن جای دیگر از تو خواسته‌ام. فکر می‌کنم آنقدر محق باشم که وقتی اینگونه بیگناه آماج این همه درد و رنج گردیده‌ام، خواسته‌ام را اجابت کنی تا شاید مرحمی شود برای روح دردمندم... 

PS: در این هاگیر و واگیر وبلاگم هم لو رفت... چشم. اینجا نیز سکوت... 

PSS: شکر به خاطر حضور دوستانی خوب در این لحظات سخت

نوشته شده توسط  ا در  سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388،  1:58 PM

خدایا با تو فقط معامله می‌کنم. 

خداوندا در این لحظات سخت فقط با تو معامله می‌کنم.  

خدایا در این روزهایی که درد امونم رو بریده فقط با تو معامله می‌کنم.  

خدایا به دستان لرزان من قدرت بده. 

خدایا به قلب شکسته‌ی من التیام ببخش. 

خدایا صاف بودم. صاف... صاف... صاف... 

دستمو بگیر. گرمم کن. آرومم کن. من با تو معامله کردم پس تنهام نذار.

نوشته شده توسط  ا در  شنبه 10 بهمن ماه سال 1388،  2:34 PM

من نه عاشق هستم 

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من  

من خودم هستم و یک حس غریب 

که به صد عشق و هوس می‌ارزد. 

من خودم هستم و یک دنیا ذکر 

که درونم لبریز  

شده از شعر حقیقت جویی 

 

من خودم هستم و هم زیبایم  

من خودم هستم و پابرجایم  

من دلم میخواهد 

ساعتی غرق درونم باشم  

عاری از عاطفه ها  

تهی از موج سراب 

دورتر از رفقا 

خالی از هرچه فراق  

من نه عاشق هستم 

نه هزین غم تنهایی ها 

من نه عاشق هستم 

و نه محتاج نوازش یا مهر 

من دلم تنگ خودم گشته و بس  

منشینید کنارم 

پی دلجویی و خوش گفتاری 

که دلم از سخنان غم و شادی پر شد  

من نه عاشق هستم 

و نه محتاج عشق 

من خودم هستم و می 

با دلم هستم و همسازی نی 

مستی ام را نپرانید به یک جمله هی! 

 

(معصومه جانی)

نوشته شده توسط  ا در  پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388،  10:15 PM

نشستم جلو مونیتور و توی وبلاگها می‌چرخم. حال خوشی ندارم. درد امونمو بریده. فکرای منفی هم که دست بردار نیستن و هی رژه می‌رن. هی میون وبلاگها تاب می‌خوردم بلکه یکی یه چیزی نوشته باشه که من رو از این حال و هوا در بیاره. اما هیچی. نه کسی مهمونی رفته، نه مهمونی داده. نه کسی از عشقولانه‌هاش نوشته نه کسی قراره عروسی کنه و نه هیچ هیچ هیچ... 

خدایا... می‌دونم مشکل از خودمه. بارها و بارها بهم ثابت کردی که مشکل منم و طرز فکرم. خدایا این حس ها داره داغونم می‌کنه. تمام زندگیمو تحت شعاع قرار داده. خدایا می‌خوام درستش کنم. باید این کارو بکنم. بهم راهو نشون بده. خواهش میکنم.  

نوشته شده توسط  ا در  چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388،  11:17 AM

فکر کن... تمام نشان‌های زنانگی‌ام از دستم برود. نه. فکر نکن. حتی فکر کردنش را هم تاب نخواهم آورد.

خدایا زنانه زندگی نکردم، اما از زن بودن خود هیچ گاه ناشکر نبودم. چرا؟ به من قدرت بده. به من توان بده.  

زنانگیم را می‌آزمایی؟

نوشته شده توسط  ا در  چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388،  10:15 AM

میگه: ناامید نشو... من برای تو امید دارم. 

میگم: ...

نوشته شده توسط  ا در  سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388،  09:16 AM

می‌نویسم که امروز را یادم بماند... برای همیشه.  

خدایا شکرت... برای باری که از دوشم برداشتی. برای آرامشی که به من عنایت فرمودی و برای همه چیز...  

امروز را یادم بماند. پرده برانداختی... کار به اتمام رفت.

نوشته شده توسط  ا در  جمعه 20 آذر ماه سال 1388،  7:57 PM

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته‌شان

بر سرم می شکند...

نوشته شده توسط  ا در  دوشنبه 2 آذر ماه سال 1388،  7:29 PM

وقتی چیزی رو ندارم از نداشتنش ناراحتم... 

وقتی چیزی رو دارم از اینکه خیلیها ندارنش ناراحتم.

نوشته شده توسط  ا در  دوشنبه 2 آذر ماه سال 1388،  7:23 PM

دلم می خواست یکی اونقدر دوستم داشته باشه که یه عطر Channel Chance بهم هدیه بده و اونقدر دوستم داشته باشه که تمام وقتی که ازش می خوام رو در اختیار من بگذاره و اونقدر دوستم داشته باشه که نتونه دو هفته بدون من زندگی کنه و اونقدر دوستم داشته باشه که دلش رو با من به دریا بزنه... 

کسی که عاشقه حساب کتاب نمی کنه که، میکنه؟

2  3  4  5  6  7  8  9  10  Previous
Loosely based on WordPress theme, Personal
Designed especially for 4me