روزهای خوبی نیست... انگار که چیزی ندارم. ناتوانیمو بیش از همیشه حس میکنم. فردا امتحان فاینال زبان دارم و هیچی نخوندم. ببین چقدر بی حوصله ام که حتی امتحانم هم واسم مهم نیست. روزها اگر چه خوب نیستند اما در پس خودشون دارن منو به یه سمت و سوی خاص هدایت میکنن... با یه زندگی کاملن جدید مواجه شدم... انگار یه ایده ی دیگه هستم. یادمه دو سه سال پیش اونقدر پر از انرژی و امید و خواسته بودم که برای بیان و خواستن آرزوهام وقت کم میاوردم... چقدر تلاش کردم. چقدر خودمو به این در و اون در زدم... نشد که نشد. ته کوچه که رسیدم دیگه ندویدم. اولش یک کم نشستم و هیچ کاری نکردم... بعدش پا شدم و بیخیال همه چیز واسه خودم ول چرخیدم و ول چرخیدم. چند روز پیشا شب آرزوها بود... به جز سلامتی هیچی نداشتم که ازش بخوام. هیچی... حتی اگر یه درصد چیزی وجود داشته باشه که دلم بخواد برآورده بشه دیگه امیدی نمونده واسه داشتنش و خواستنش. حتی اگر امیدی باشه جراتی نیست... من چه میدونم خواسته ام چقدر خیره؟ هوم؟ هیچ وقت توی زندگیم اینطوری نبودم. اما اینطوری نبودن هم یه حال خاصی داره. انگاری خیلی چیزها دیگه واست مهم نیستن. به هیچ خیالم نیست که باشن یا نباشن... انگاری خوابی... یه خواب که هیچ رویایی توش نیست.
مشکلاتی دارم که قلبمو به درد آوردن و دلم رو شکوندن. ناتوانم اما به خاطر قلبی که ازم شکسته تا جایی که بتونم سعی میکنم در جهت حل شدنشون، هر چندم که جزئی، قدم بردارم...
برای من